
مزاری فریاد درد تاریخ یک ملت
نویسنده: حسین ورسی
12 مارچ 2006
به نام خداوند جان آفرين حکيم سخن برزبان آفرين ـ خداوند بخشنده دستگير کريم خطابخش پوزش پذير.
در تاريخ معاصر افغانستان، حوادثي به وقوع پيوسته اند که هر کدام در مقياس هاي مختلف از ارزش هاي ويژه اي برخوردار بوده اند. يکي از اين حوادث مهم ، ظهور ابرمردي به نام مزاري بود که در پيکار نابرابر ، درفش عدالتخواهي جامعه اي را بدوش گرفت که حد اقل در طي يک سده ، براي نابودي هويت ملي اش ، از سوي حاکميت هاي مستبد ، دکتاتور و خودکامه ، طرح هاي در دست اجرا قرار گرفت و تداوم اين تراژيدي تا نسل ما نيز کشانيده شد.
رهبر شهيد عبدالعلي مزاري تجسم فرياد در گلو خفته اي جامعه ء
بود که نه تنها با سيما ، انديشه و سرزمين آن خصومت مي ورزيدند ، بلکه هويت انساني
اين جامعه را نيز انکار ميکردند. توجه نماييد ، وقتي که تو در يک کشور ودر يک
محدوده ء جغرافيايي باسايرجوامع زنده گي نمايي ، در روزهاي دشوار ستيز و تجاوز بيگا
نگان ، همسان با ديگران ، شمشير بزني ، ماليه بپردازي ، فرزندانت را به سربازي
بفرستي ، به موجوديت کشورت فخر نمايي ، نيت تجاوز و غصب سرزمين هاي ساير اتني هارا
نداشته باشي ، اما بر خلاف گروه ، گروه از مردمت ات را به کشتار گاها بفرستند ، از
فروش تو به عنوان " برده " ماليه ء دولتي اخذ نمايند ، به خلقت خداوندي ات نه تنها
شک نمايند ، بلکه استهزا نيز بکنند ، سرزمين ات رادر زير سم ستوران کوچيها در هم
بکوبند ، کمترين صداي اعتراض ات را به وسيله ء حکومت هاي محلي با ضرب شلاق و زندان
خفه نمايند ، هزاران انسان بي گناهت را به جرم " هزاره بودن " در سياهچالهاي مخوف
بپوسانند ، خانواده هايت را مجبور به ترک سرزمين آبايي شان بکنند و در عوض کساني
ديگري را مالک زمين هايت بسازند ، در وازه هاي تحصيل و تعليم را به رويت ببندند ،
با فرمانهاي علني
، فرزندانت را اجازه ندهند که تحصيلات نظامي داشته باشند ،از لحاظ معنوي در طي
فرايند گسترده ء تبليغاتي ، ساختار نژادي تورا به ننگ تو تبديل نمايند و تورا تا آن
حددر محروميت ، فقر و غربت نگهدارند که ناگزير شوي که شهرنشيني ات را از " گاراج "
هاي اريستوکراتهاي کابل ، آغاز نمايي و براي اريستوکرات زاده ها ، غذا بپزي و لباس
هاي شان را تميز نمايي و سر انجام با تحميل اين همه دردو محروميت هويت انساني تورا
به عنوان يک " اتني " انکار نمايند.
آري دوستان ! ازهمين منظر است که حضور مزاري به مثابه ابر مرد تاريخ افغانستان ، از
آن جهت بر جسته مي گردد که او درد تاريخي ملت اش را با تمام وجود احساس مي نمايد به
طور آشکارا در عرصه ء پيکار نظامي و سياسي از هويت ملي جامعه ء هزاره سخن مي گويدو
لحظه ء هم در دفاع از هويت مردم اش غفلت نمي ورزد. در بحث هاي داغ همان وقت ، در
مصاحبه ها با خبر نگاران داخلي و خارجي ، در گفتگو هاي رسمي و غير رسمي ،در صحبتهاي
راديو يي ، در تماسهاي تيليفوني ، در مذاکره با شخصيت هاي سياسي و اجتماعي ، خلاصه
در همه جا و در همه احوال ، از هويت جامعه اش به عنوان يک مليت مساوي الحقوق ، حرف
ميزند و دفاع مي نمايد. چنانچه او در يکي از صحبت هايش مي گويدکه:
" حالا درست است که ما در اين جا کاري نکرديم ، جايي نگرفتيم ، حکومتي تشکيل نداديم
، ولي با مقاومت ، با فداکاري مردم خود ، يک عزت و هويت پيدا کرديم و آن عزت اين
است که مي گوييم : ما يکي از اقوام افغانستان هستيم ، در اين خانه ء مشترک ،ديگر
هزاره بودن ، ننگ نباشد۰ اگر افغانها ، تاجکها ،ازبکها و ترکمن ها به اسلام فخر
ميکنند ، ما هم مسلمان هستيم به اسلام فخر ميکنيم ؛ اگر آنها به نژاد شان فخر کنند
، ماهم يک نژآد هستيم ، به نژاد خود فخرميکنيم ؛ به هر صورتش ما در اين خانه شريک
هستيم. "
رهبر شهيد مزاري ، مي داند که در پهنه ء پر فراز و فرود تاريخ افغانستان ، حاکميت
هاي مستبد و هزاره ستيز ، پيوسته تلاش کرده اند که کلمه ء " هزاره " را از لحاظ
معنوي در ذهن هر افغانستاني به کلمه ء ننگ و نفرين مبدل نمايند و در اين جنگ رواني
سعي کردند تا هويت نژادي هزاره هارا هويت بيروني بدهند که گويا اين اتني به طور
تصادفي در افغانستان زنده گي مي نمايد و از هر گونه اصالت تاريخي و فرهنگي محروم
است.
استاد مزاري در سخنان خويش به عمق مسئله اشاره مي کند: يکي اينکه هزاره بودن ننگ
نباشد و دوم اينکه هزاره ها مانند هر نژاد ديگر در افغانستان حق دارند که به نژاد
خود افتخار نمايند.
دوستان محترم !
اگر بحث را به اصالت تاريخي ، فرهنگي وتمدني جامعه ء هزاره بکشانيم ، مثنوي هفتاد
من کاغذ مي شود. اما به طور گذرا به پاسخ آنهاي که هنوزهم در نوشته ها ، صحبت ها ،
يادداشتها و سخن پراگني هاي وقيح شان ، به " اجنبي " بودن هزاره ها اشاره مي کنند ،
بايد گفت که هزاره ها ترکيبي از نژاد ترک و مغل واز ساکنان بومي افغانستان هستند.
اگر نگاهي به کتاب جامع التواريخ انداخته شود در صفحه ء ۱۰۹ اين اثر ارزشمند تاريخي
، در ۱۵۰۰ سال قبل از ميلاد مسيح ، از " اوغوزخان " فاتح کبير مغل و فرزندان ۲۴
گانه ء او نام برده مي شود و قبايل که بار اول در جهانگشايي با او سهم گرفتند ،
اقوام : اوليغور ، قا نقلي ،قبچاق ، قارلق ، قليچ ، آغا جري يا باغچري ، بودند که
اين نام ها تا هنوز درميان جامعه ء هزاره مروج است. از قرن ششم قبل از ميلاد تا قرن
اول ميلادي ، هزاره جات مورد تجاوز خارجيها قرار مي گيرد و مردمان آن با دليري
وشهامت از سر زمين شان دفاع مي نمايند. در اين راستا مي توان از حمله ء " کوروش
کبير " اولين حکمران مقتدر " هخامنشيان " بين سالهاي ۵۳۶ - ۵۴۵ قبل از ميلاد ، ياد
نمود. گرچه او توانست هزاره جات را که در آن وقت " ستاگيديا " ناميده مي شد ، فتح
نمايد ، اما کوروش ، از سوي قبيله ء " دهايي " ( قبيله ء ترک و مغل ) ، زخم برداشت.
سکندر مقدوني ، با اعتماد به سوارکاران ماهر خويش به سرزمين هزاره جات که درآن وقت
" اراکوزيا " ناميده ميشد ، حمله برد که با مقاومت سرسخت مردمان آنجا ، مواجه
گرديد. بطليموس دانشمند ، که در رکاب سکندر قرار داشت مي نويسد :
" سکندر در گذشتن به شمال يک نوع انسانهاي جديدي را ديد که بي نهايت سرکش بودند و
در پناه ء خانه هاي گلي مي زيستند. "
سکندر در جنگهاي چهار ساله موفق به تسخير کامل ولايات اراکوزيا ( هزاره جات )
نگرديد.
امپراطوري مقتدر کوشانيها بين سالهاي ۴۰ تا ۲۲۰ ميلادي ، مدنيت بزرگي در هزاره جات
بنياد نهاد. کوشاني ها را به نام اقوام " يوچي " مي نامند که يکي از شرقي ترين
قبايل نيرومند ترک و مغل از شاخه ء " کميستي " يا " سيتي " است. در دوران کوشاني ها
تمدن آسياي ميانه به اوج خود ميرسد. " کد فيزس " بنيانگذار سلسله ء کوشانيها و بعد
پسرش " ويما کدفيزس " در سالهاي ۹۰ ميلادي امپراطوري وسيعي را به وجود آوردند.
دومين خاندان کوشاني ها که بنياد گذار آن " کنيشکاي کبير " است، از قبيله ء کوشان،
از جمله ء اقوام ترک و مغل ويکي از قبايل مهمي تشکيل دهنده ءاجداد هزاره ها در
تاريخ شرق مي باشد.
بعد از انقراض امپراطوري کوشاني ها ، بين سالهاي ۴۲۵ - ۵۶۶ ميلادي ، امپراطوري سوار
کاران وتير اندازان " زاولي " يعني سلسله اي شاهان زاولي يا هياطله ، قد مي
افرازند. قبايل دلير زاولي هزاره ، که بخش از اجداد هزاره ها اند ، مانند برادران
کوشاني شان از اقوام و قبايل سيتي يا کميستي هستند که هم اکنون هزاره هاي زاولي در
جنوب غرب هزاره جات در ارزگان ، مالستان ، جاغوري ، حدود اجرستان ، در حوالي کابل و
غزنه به نام مشخص " هزاره ء زاولي " زنده گي مي نمايند.
زاول يا زاولستان که فعلاً به نام ولايت زابل در غرب ولايت غزني ، قرار دارد ،
زماني مرکز حکمروايي زاولشاه مقتدر ترين شاه ء سلسله ء زاولي در حدود قرن ۵ ميلادي
بود. اکثريت قبايل زاولي توسط عبد الرحمن اين مستبد خون آشام ، از بين رفتند و
تعداد کثيري از اين قبايل ، مانند سياه پوستان افريقا ، در بازارهاي برده فروشي ،
تا ايالت پنجاب و مهارا اتراي هندوستان ، به فروش رفتند.
هيوان تسنگ راهب وزاير چيني در عصر شاهان زاولي در برگشت از هندوستان در ماه ء جون
۶۴۴ ميلادي چنين مي نويسد :
" تمام مردم زاول معبد سوناگر را پرستش مي کنند و هر سال اشراف و شهزاده گان در جشن
آن ،طلا ، نقره ، اسپ ، گوسفند و اجناس گرانبها به پاي آن نثار مي نمايند و احدي
جرئت تصاحب آها را ندارد " او ، حدود زاول را ۷۰۰ لي ، يعني معادل ۲۵۰۰ ميل مي
نويسد و مي گويد که مرکز زاول هوسي نه ( غزنه ) و شهر معروف آن " هوساله " ( شهر
هزاره ) ذکر مي کند.
از آغاز امپراطوري زاولي ها تا عهد غز نويان هزاره جات ، شاهان مستقل و خودمختار
داشته اند. فردوسي در يک مصراع از شاهنامه مي سرايد:
شه ءغرچکان بود بر سان شير کجا ژنده پيل بود ، آوريدي به زير
خلاصه اينکه ، کنت کورت و بطليموس مورخين عهد سکندر کبير ، فريبه جهانگرد فرانسوي ،
هنري فيلد کريستياتس محقق دنمارکي و جورج راورتي ، از مورخان غربي . مقدسي ، مولف
گمنام حدودالعالم در ۹۵۹ ميلادي ، ابي بکر مشهور به ابن فقيه ، ابن خرداد در ۹۲۰
ميلادي ، ناصر خسرو بلخي از مورخين اسلامي و همچنان هيوان تسنگ راهب چيني از
موجوديت غرج الشار ، غرجه ، غرجستان ، شاران غرجستان و موجوديت هزاره ها در غرجستان
به کرار ياد نموده اند. من باب مثال هيوان تسنگ در سال ۶۳۰ ميلادي در باره ء هزاره
جات مي نو يسد :
" در اين ناحيه مردمي سکونت دارند که داراي زبان متفاوت و قيافه ء چيني هستند . او
اين ناحيه را " هوساله " مي نامد که به نام هزاره نزديک است.
آقاي عبدالحي حبيبي مورخ نامدار کشور در باره ء لفظ هزاره ميگويد که اين کلمه ريشه
ء تاريخي دارد واز " هوساله " مشتق شده است.
مرحوم صديق فرهنگ نويسنده اثر تاريخي " افغانستان در پنج قرن اخير " به اين نتيجه
مي رسد که : نه تنها خوارزم شاهيان ، بلکه سلاطين غوري نيز مربوط به نژاد هزاره مي
باشند. ( * )
با اين اشارات مختصر از تاريخ باستان هزاره ها ،دو نکته مطمح نظر بوده است :
نخست اينکه حضور جامعه ء هزاره در افغانستان ، تصادفي نبوده ، بلکه داراي هويت
تاريخي وتمدني است که به شهادت منابع معتبر تاريخي در اصالت بومي بودن اين جامعه
نمي توان شک کرد. ثاني اينکه جامعه ءهزاره با داشتن چنين پيشينه ء طولاني تاريخي در
به وجود آوردن ارزشهاي بزرگ فرهنگي و تمدني در کشور نقش برجسته داشته که مي توان
بدانها افتخار نمود و هر نوع کتمان کاري در اين راستا ، به جز از " هزاره ستيزي "
معناي ديگري نميتواند داشته باشد. اگر کشورما ميراث دارتمدن کهن است ، هزاره ها
مانند ساير مليتهاي افغانستان در پيدايش و پرورش اين تمدن نقش ارزشمند و حياتي
داشته اند. بدان علت ما نگاهي به گذشته ء تاريخي جامعه ء هزاره داشتيم تا پرده هاي
سياه ء از تقلب و نيرنگ را که بر چهره ء درخشان اين تاريخ افگنده بودند ، دريده
باشيم.
رهبر شهيد استاد مزاري ، با درک روشن از اين پيشينه ء تاريخي ، در شرايط رهبري
جامعه ء هزاره را به عهده گرفت که از زمين و آ سمان خون و آ تش مي باريد. کابل لحظه
به لحظه ويران مي گرديد. کينه ، عداوت ، افترا ، بهتان ، دسيسه و نيرنگ در ابعاد
مختلف آن ، به عنوان فرهنگ جنگ ، مسلط بود. عصبيت قومي توام با خشونت و قهر در
بالاترين حد خود رسيده بود. مزاري اين اسوه ء مقاومت و ستيغ تفکر ملي در چنين اوضاع
نا به سامان مانند يک صخره ء استوار ، بدون دلهره و ترس در خط مقدم مقاومت ، جامعه
ء خود را را از لحاظ سياسي و نظامي رهبري مي نمود.
مزاري بزرگ در خط فکري خويش ، مدافع راستين آزادي و عدالت ملي در کشور بود. او براي
رهايي از جنگ ، استبداد و خود کامگي طرح هاي بسيار دقيق داشت و پيوسته مي گفت که
عدالت اجتماعي تنها با مشارکت ملي تمام اقوام افغانستان تحقق پذير است. اين مشارکت
سبب ميگردد تا دولت ملي بر اساس اراده ء آزاد مردم ايجاد گردد و دولت ملي خود عامل
همبستگي ملي ويا به اصطلاح ديگر ، عامل وحدت ملي در کشور مي گردد. اگر مشارکت ملي
عادلانه در تمام نهاد هاي قدرت صورت نپذيرد ، حرف زدن از عدالت اجتماعي ووحدت ملي ،
آب در هاون کوبيدن است.
استاد مزاري ، براي تحقق انديشه هايش ، در آغاز ، تمام گروهها را به دور حزب وحدت ،
متحد ساخت. بي جا نخواهد بود که مزاري را يک شخصيت " کاريز ماتيک " بناميم. زيرا
درآن وقت ، آتش نفسان و سخن گويان زيادي در ميان اين گروه ها وجود داشتند ، اگر
جاذبه ء فکري ، اتوريته ء سياسي ، درک ملي ، قاطعيت و استواري ، جسارت و بي باکي
استاد شهيد نمي بود ، بدون شک ، کسي ديگري از ميان اين آتش نفسان در راس حزب وحدت ،
قرار مي گرفت. اما جاذبه ء شخصيتي و راهکار هاي فکري استاد مزاري که به او هويت يک
انسان کاريزماتيک را داده بود ، سبب گرديد که همه گي به اتفاق نظر اورا به عنوان
رهبر خود ، انتخاب نمايند. رهبر شهيد ، در عمل ثابت نمود که در نبرد عدالتخواهي
بايد سرسخت ترين مقاومت را در ابعاد سياسي و نظامي سازمان داد و براي ثبوت حقانيت
هويت ملي خويش در برابر انحصار و استبداد قرباني بايد داد. استاد مزاري ، به مثابه
يک رهبر در وجود جامعه ء خويش مستحيل شده بود و جامعه در وجود او حلول کرده بود. به
همين دليل مردم يک پارچه از مزاري به حيث رهبر خود چه در دوران حيات و چه در زمان
شهادتش دفاع نمودند.
هرگاه پرسشي مطرح شود که در نفس اين مقاومت ايثارگرانه چه منطقي نهفته بود ؟
پاسخ به اين پرسش براي کساني که که از بيرون به جامعه ء هزاره نگاه مي کنند ويا
طفيليا ني که از دست رنج هزاره ها چاق چله مي شوند ، مقاومت دليرانه ء مزاري را
نوعي از ماجراجويي تلقي مي کنند. اماجامعه ء هزاره که رنج و تراژيدي پياپي تاريخي
راتجربه کرده است ، مي داند که مزاري بااين مقاومت شجيعانه ء خويش به مردمي هويت
بخشيد که در افغانستان ، انسان بودن اين مردم ، انکار مي گرديد. مزاري به خوبي مي
دانست که با پيروزي آزادي و عدالت ، نخستين مردما ني که ثمر آن را مي چشند ، جامعه
ء هزاره است. مزاري مي دانست که جامعه ء هزاره را آگاهانه شقه ، شقه کرده اند. عده
ء را به نام اسماعيليه ، عده ء را به نام سني و عده ء را به نام شيعه ء اثني عشر ،
از هم جدا کرده اند ، تا با اين نفاق بتوانند از حضور جمعي و تاريخي هزاره ها
جلوگيري نمايند. بهترين زمين هاي هزاره جات را به غير هزاره توزيع کرده اند. در
ساختارهاي اداري سرزمين جامعه ء هزاره ، تغيرات فاحش وارد کرده و تقريباً همه
ولايات هزاره نشين را درساختار هاي ديگر شامل ساختند تا ازوحدت سرزمين هزاره ها به
مثابه يک " ايا لت " جلو گيري نموده باشند. به اين هم بسنده نکردند ، بلکه همه ساله
، کوچيها را از آن سوي مرزها به هزاره جات کشانيدند تا مواشي آنها از علفچرهاي اين
مناطق ، استفاده کنند.
خلاصه حاکميت هاي مستبد با آگاهي تمام سعي نمودند تا هزاره هارا از لحاظ اداري ،
سياسي و فرهنگي در بحران و محروميت نگهدارند. پس يک جامعه ء بحران زده ، فقير
وابسته به اقتصاد بدوي ، محصور با طبيعت سرد و خشن ، فاقد مرز هاي بيروني ، به ساده
گي مي تواند محل تاخت و تاز نظام هاي توتاليتر ، خود کامه و مستبد ، واقع گردد. اما
اين مزاري بود که به مثابه عصاره ء تاريخ محروميت ها و شکنجه هاي يک ملت ، باصلابت
و شکوهمندي تمام ، درد مردمش را فرياد کرد.
دوستان گرانقدر ! به چند طرح دقيق و تاريخي رهبر شهيد استاد عبدا لعلي مزاري گوش
فرادهيد:
- براي نخستين بار ، استاد مزاري مطرح نمود که هزاره ها در افغانستان ۲۵ در صد نفوس
کشور را تشکيل مي دهند.
- نخستين شخصيتي که با صداي رسا از ايجاد نظام فدرالي در افغانستان ، سخن گفت استاد
مزاري بود. و او در اين راستا طرح هاي را نيز آماده کرده بود.
- استاد مزاري ، شرکت در حيات سياسي افغانستان را منوط به شعاع وجودي تمام اقوام
وقبايل افغانستان مي دانست.
- استاد مزاري ، با تقسيمات ملکي و اداري کنوني کشور مخالف بود ودر اين رابطه به
همکاري دانشمندان کارتو گرافي ، طرحي از تقسيمات ملکي واداري جديد را ، ريخته بود.
- استاد مزاري ، به مثابه رهبر ملي وتاريخي افغانستان ، با تمام نيرو از جامعه ء
ازبک و ترکمن در کشور به دفاع برخاست و هر نوع اتهام را در قبال رهبري اين جوامع ،
مردود دانست.
- استاد مزاري ، قبل از هر کسي ، طرفدار قطع و ختم جنگ بود و نيز او بود که گفت :
" براي رهايي از جنگهاي تنظيمي ، مردم بايد به صحنه بيايند ، همان طوريکه اجنبي
هارا شکست دادند ، به جنگ نيز خاتمه ببخشند. "
اما رهبر شهيد ، خار چشم سياست بازان و حاميان منطقوي شان بود. چنانچه هنگامي که
طالبان ، اين سپاه ء جهل ووحشت به کابل رسيدند ، بلا درنگ مزاري بزرگ وياران صديقش
را به شهادت رسانيدند ، تا پاسخي مثبت به باداران خارجي شان داده باشند.
خواهران و برادران گرامي !
مرا عقيده بر اين است که از استاد مزاري ، نبايد يک چهره ء مقدس بسازيم چون زيان
تقدس گرايي در اين است که نفس پيام شهيد در غبار از تجليل و تکريم نابود خواهد شد.
امام حسين ( ع ) در کنار پيام هاي والا ي خويش يک پيام عمده داشت که : " با استبداد
در آويز وبا مظلوم نمايي خويش به ظالم ، مشروعيت نه بخش ! " اساسي ترين پيام استاد
مزاري ، تثبيت و دفاع از هويت ملي و انساني جامعه ء هزاره بود که او حضور اين "
هويت " را در مشارکت همه جانبه ء سياسي مي دانست. اگر تاريخ را ورق بزنيم ، عبدا
لرحمن به دليلي به جنگ هزاره ها رفت که آنها خواستار مشارکت ملي و سياسي در حاکميت
آن وقت ، گرديده بودند. مزاري درميعاد گاه ء شهادت به خاطر شکنجه مي شود که او حق
مردم خودرا ميخواست تا با دستيابي بدان ، بتوانند در حاکميت سياسي افغانستان ، سهيم
گردند.
مشارکت ملي وقتي شکل عملي به خود مي گيرد که تمام مليتهاي افغانستان متناسب به
تعداد نفوس شان در تمام نهادهاي قدرت دولتي و ملي سهيم گردند. تنها با اشتراک چند
وزير در کابينه ، مشارکت ملي تامين شده نميتواند و نبايد هم بسيار دل خوش کننده
باشد. نهادهاي قدرت ، از کابينه گرفته تا ولايات ، ولسواليها ، علاقه داريها ،
سفارت خانه ها ، نهاد هاي قضايي ، شهر داريها ، بدنه هاي کاري و اجرايي وزارت خانه
ها ، غيره وغيره ، همه را احتوا مي نمايند. اگر در همه ء اين نهاد هاي قدرت ، حضور
کادر هاي ملي تمام جوامع افغانستان ، مطابق به شعاع وجودي شان ، تامين نشود نبايد
از مشارکت ملي و عدالت اجتماعي ، سخن گفت.
دوستان محترم ، ميدانند که ما کاملاً در شرايط جديدي قرار داريم. نيروهاي بين
المللي در کشور ما حضور فعال سياسي و نظامي دارند. صدها ميليون دالر به خزانه ء
دولت سرازير مي شود. اوضاع منطقه ء ما بسيار حساس است. استراتژي جهاني از حضور طويل
المدت کشورهاي کمک کننده در افغانستان ، خبر مي دهد. انتخابات رياست جمهوري و
پارلماني به فرجام رسيد. افغانستان تمرين دموکراسي مي نمايد. احزاب مختلف با
خواستگاهاي متفاوت ، سر بلند کرده اند. نشرات گونه گون در داخل کشور فعال هستند. و
ما در آستانه ء پايه گذاري يک فرهنگ جديد هستيم. پرسش عمده اي که در برابر ما قرار
مي گيرد اين است که آيا ما از اين شرايط جديد به وجه درست استفاده کرده مي توانيم
ويا خير ؟
فراموش نگردد که منطق جنگ ، زور گويي و قلدري ، آهسته ، آهسته جايگاهش را به عرصه ء
فعاليت هاي سياسي ، فر هنگي و اجتماعي ، خالي مي کند. افکار و انديشه هاي سياسي در
ميان مردم افغانستان وبه ويژه در جامعه ء هزاره سير صعودي دارد. هر گاه ما ازاين
سير صعودي به سود مردم خويش بهره نگيريم ، به ياد داشته باشيم که با غفلت تاريخي
مواجه خواهيم شد. با توجه به اين اصل ، باور من اين است که هم آهنگي و فعاليت منسجم
سياسي ، مارا قادر مي سازد که سهمي در مشارکت ملي داشته باشيم و هم در ايجاد دولت
ملي که نخستين خواستگاهش دموکراسي و عدالت اجتماعي است ، نقش بازي نماييم. از سوي
ديگر ضمانتي براي تکرار نشدن تاريخ راکمايي خواهيم کرد. براي توفيق در اين راستا ،
ما به گذشت ، انعطاف ، همدلي ، تحمل ، شکيبايي ، ارزش دهي به ديگر انديشي ، مدارا ،
تساهل ، صعه ء صدر و غيره نياز داريم. بدون اينها شايد از جايگاه ء که حرکت کرده
بوديم ، در همان جا متوقف خواهيم ماند و هيچگونه دست آوردي به نفع جامعه ء خويش ،
نخواهيم داشت.
نکته ء ديگري که به طور گذرا بدان اشاره مينمايم ، اين است که اگر ادبيات ، فرهنگ و
سياست ما در خدمت جامعه ء که ما از آن سر بلند کرده ايم ، قرار نداشته باشد ، مسير
حرکت ما بسيار آيد يالي و آرمانگرايانه خواهد بود. شايد گفته شود که ميعاد گاه ء ما
" انسان " است نه نژاد و مليت. حرفي زيبا است. اما فراموش نگردد که هر نژاد ومليت
از " انسانها " شکل گرفته است. اگرنژادي ، فقط عدالت بخواهد نه برتري ، فکر ميکنم
که معناي نژاد پرستي را نمي دهد.گذشته از آن اگر به انسانيت اين نژاد شک کرده باشند
، ادبيات ، فرهنگ و سياست ما بايد در گام نخست " انسانيت " اين نژاد را به ثبوت
برساند. از ديد اين قلم بزرگترين داده هاي فرهنگي ، تاريخي ، ادبي و سياسي متعلق به
اين جامعه ، اين خواهد بود که حس اعتماد به نفس ، باور به خويشتن و رهايي از " خود
حقير بيني " را به تصوير بکشند تا انسان اين جامعه ، خودرا نه برتر و نه کهتر ،
بلکه برابر با انسانهاي جوامع ديگر ، بداند.
دوستان عزيز !
آيا ما تمام ظرفيت هاي سياسي و فرهنگي خودرا به عنوان يک مجموعه ء به هم بسته با
حفظ تنوع انديشه ها ، چه در داخل و چه در خارج به کار بسته ايم ؟ به نظر من ،
متاسفانه ما تا هنوز به اين مامول ، توفيق نيافته ايم. در حاليکه ما تمام اين ظرفيت
ها را داريم. چهره هاي برجسته و بليغ فرهنگي به ويژه از ميان جوانان جامعه ء ما سر
بلند کرده اند. آثار فرهنگي آنها در زمينه هاي شعر ، داستان ، تاريخ ، نثر ،ترجمه و
پژوهش هاي گونه گون ، بدنه ء مهمي از فرهنگ جديد در حال نضج کشور مارا شکل مي بخشد.
شخصيت هاي برازنده ء سياسي جامعه ء هزاره با ديد گاههاي باز و فراگير به حيث
مدافعان دموکراسي و عدالت اجتماعي در قوام گيري فرهنگ جديد سياسي نقش برجسته دارند.
اما پرسش بي پاسخ اين است که هم آهنگي اين مجموعه هاي فرهنگي و سياسي به وجود
نيامده است. آيا زمان آن فرا نرسيده است که ما با استفاده از شکل گيري اوضاع جديد
در افغانستان ، تمام همت خودرا به کار اندازيم تا اين مجموعه ها بتوانند حد اقل در
مسير از تفاهم و همدلي قرار بگيرند و در طي بحث هاي مفيد ، ديدگاهاي شان را به هم
نزديک بسازند تا در فرايند مشارکت سياسي به خاطر سهم گيري در راستاي تحقق دموکراسي
و عدالت اجتماعي در افغانستان همديگر را ياري نمايند. ساده مي گويم که محور اين
نزديکي و تفاهم را گذشت متقابل و پرهيز از " خود نگري " تشکيل مي دهد. به معناي
ديگر ، استوانه ء حيات اين همبستگي در گرو " انعطاف پذيري متقابل " است و بس. بلا
درنگ اذعان مينمايم که سخنان فوق رخ به سوي آگاهان جامعه دارد. آنهاي که قلب شان به
خاطر جامعه ء استبداد زده ء شان مي طپد و آرزو دارند که اين جامعه در کنار ساير
جوامع افغانستان از حقوق برابر سياسي ، اجتماعي ، فرهنگي و اقتصادي ، بهره مند شود.
از سوي ديگر تجربه به ثبوت رسانيد که در هنگامه ء چينه زني هاي سياسي ، شخصيت ها و
نهادهاي ساير جوامع ، با تمام تفاوت هاي آيد يالوژيکي ديروز در کنار هم قرار گرفته
ا ند و چون تن واحد عمل کرده اند. چسپيدن به آيد يالوژي ، متاسفانه يکي از درد هاي
است که برخي از افراد جامعه ء ما ، بدان مهر تقدس زده اند. مختصر بايد تذکر دهم که
منافع ملي جامعه ء هزاره نبايد قرباني " ايد يالوژي پرستي " گردد. آنهم در عصري که
بارزترين ويژه گي آن " ايديالو ژي زدايي " است. از جانب ديگر ايديالوژيها در تاريخ
، تراژيدي هاي بزرگي آفريده اند که به وسيله ء نظام هاي توتاليتر و خود کامه اي
ايديالوژيکي ، هدايت مي شده اند.
دوستان والا قدر !
مردم ما در انتخابات پارلماني يک بار ديگر شعور سياسي شان را به نمايش گذاشتند ، و
نماينده گان شان را به مهم ترين مرجع صداي ملت فرستادند. لزومي ندارد که در اينجا
از فعل و انفعالات که در انتخاب هيئات ريئسه ء پارلمان ، صورت گرفت ، مکثي داشته
باشم. اما پارلمان افغانستان در برابر پرسشهاي جدي ملي قرار دارد و زمان به ثبوت
خواهد رسانيد که نماينده گان ملت به اين پرسشها چگونه پاسخ مي دهند. در ذيل به چند
نکته ء که از ديد اين قلم ، رئوس مسايل را تشکيل مي دهد به گونه ء گذرا اشاره مي
کنم که از پارلمان افغانستان خواهان تصويب مي باشند :
۱ - حل مسئله " خط ديورند " به حيث محور تشنج و کشمکش بين افغانستان و پاکستان.
چنانچه وقتي از آقاي کرزي ، در اين بار ه پرسيده شد ، در پاسخ اين مسئله را به
پارلمان افغانستان موکول نمود.
۲ - آغاز احصاييه گيري نفوس و توزيع تذکره ء وطنداري ( يا تابعيت ) براي تمام شهر
وندان افغانستان بدون تمايز و امتياز هاي اعزا زي.
۳ - بالا بردن اختيارات شوراهاي ولايتي ، ولسوالي ، علاقه داري و قريه وي.
۴ - رعايت عدالت در باز سازي تمام مناطق افغانستان ، در جهت انکشاف متوازن اقتصادي.
۵ - باز پرسي از نحوه ء مصارف پولهاي وارد شده به افغانستا ن و پاسخ دهي دولت از
سيستم عوايد و مصارف.
۶ - استيضاح سيتماتيک وزراي که اداره ء شان بر بنياد فساد مالي و اداري ، چرخش دارد
و عزل آنها از مقام هاي شان.
۷ - جلوگيري از تسلط اقتصاد مافياي مواد مخدر در افغانستان و تصويب قوانين جدي و
شفاف در اين زمينه.
۸ - تغير در ساختار هاي اداري و تقسيمات ملکي. برگرداندن زمين هاي غصب شده به
وارثان اصلي شان.
۹ - تصويب فراخوان مردم افغانستان به رفراندم عمومي به مقصد گزينش نوع " نظام سياسي
" در کشور.
۱۰- جلوگيري و باز پرسي از موسسات داخلي و خارجي که پول هاي وارد شده به نام مردم
افغانستان را ، حيف و ميل کرده ويا ميکنند.
دوستان گرا نمايه !
نکته ديگري قا بل ياد آوري اين است که طالبان از بستر منش هاي قبيلوي و افراط گرايي
مذهبي برخاسته اند که باتمدن و فرهنگ تکامل يافته ء انساني ، با دست آوردهاي
تکنالوژي معاصر ، با دموکراسي و عدالت اجتماعي ، با حقوق بشر و ميثاقهاي بين المللي
از جمله اعلاميه ء جهاني حقوق بشر ، با حضور زنان افغانستاني ، در تقابل قرار
دارند. طالبان در دوران حاکميت شان ميراث هاي تمدني کشوررا يکي پي ديگر نابود
ميکردند که تخريب مجسمه هاي عظيم بودا در باميان ، نمونه ء بارز آن است. طالبان به
نسل کشي دست يازيدند ، چنانچه قتل عام هاي يکاولنگ ، باميان ، مزار شريف و شمالي و
تحميل سياست زمين سوخته از سوي آنها چيزي نبوده که از ديد رسانه هاي جهاني ، مخفي
مانده باشد. طالبان در اجراي اين سياست ها ، يک پارچه و متحد عمل کردند. پس در ميان
آنها ، تند رو ، ميانه رو و کند رو ، وجود ندارد. هر نوع مذاکره به نام طالبان
ميانه رو ، وجه دولتمردان افغانستان را به پايين ميکشد و هيچگونه توجيهي در آن وجود
ندارد ، به جز ء اينکه خواستگاهاي مشترک قبيلوي برخي از متنفذان دولتي را به نمايش
بگذارد.گذشته از آن طالبان و شبکه ء تروريستي القاعده دو همزاد به هم چسپيده اند.
چنانچه طالبان " بن لادن " را تا آخرين روزهاي سقوط شان ، تسليم مراجع بين المللي
نکردند. پس با رهبري طالبان نه تنها مذاکره صورت نگيرد ، بلکه آنها به حيث عاملان "
جينو سايد " در افغانستان به ميز محاکمه ء بين المللي کشانيده شوند.
دوستان عزيز ! جامعه ء هزاره به حيث ساکنان بومي افغنستان ، به استقلال ، تماميت
ارضي و حاکميت ملي کشور افتخار مي نمايد. بدون شک رسيدن به وفاق ملي منوط به شرکت
تمام اقوام ، قبايل و تبارهاي خورد و بزرگ ، مطابق به تعداد نفوس شان در حيات سياسي
کشور مي باشد. با بکار گيري اين اصل نه تنها برخوردار از وحدت ملي مي گرديم ، بلکه
در فرايند آن صاحب يک دولت ملي خواهيم بود. جامعه ء هزاره با درس هاي که از گذشته ء
تاريخي خود گرفته است به درستي درک مي نمايد که ضمانت هاي بين المللي در جهت تحقق
دموکراسي ، عدالت اجتماعي ، رعايت حقوق انساني در کشور ما به وجود آمده است. پيدايي
اين ضمانت ها در کنار ثمرات مختلف خويش ، اين اميد را تقويت مي کند که تاريخ بار
ديگر بر ما تکرار نشودو مردم ما گروه ، گروه در مذبح عصبيت هاي قومي و قبيلوي به
کشتار گاها ، نروند. اما اين بدان معنا نيست که ما در يک غفلت تاريخي به سر ببريم.
اگر توفيقي در اين راستا به ما دست بدهد از چشمه ء فياض وحدت دروني ما خواهد بود و
بس. با بکارگيري اين همبستگي و اتحاد ، راه ء رهبر شهيدمان استاد عبدا لعلي مزاري
را ، دنبال خواهيم کرد. زيرا در محور طرح هاي استاد شهيد دو طرح از تجلي ويژه اي
برخوردار بود : نخست تثبيت هويت ملي جامعه ء هزاره . ثاني مشارکت ملي اين جامعه در
حيات سياسي افغانستان.
اگر ما از وضع جديد به سود جامعه ء خود بهره گرفته نتوانيم در برابر عصر کنوني
وآينده ، پاسخي نخواهيم داشت. آخر اينکه تاريخ ملت ما با خون صدها هزار انسان بي
گناه نوشته شده است و با اين درس عبرت ، نگذاريم که اين تاريخ بر ما ونسل هاي بعد
از ما تکرار شود.
درود به روان پاک رهبر شهيد استاد عبد العلي مزاري !
سر بلند باد جامعه ء که آگاهانه براي عدالت و دموکراسي مي رزمد !
زنده باد ميهن پر افتخار و عزيز ما افغانستان !
از توجه شما تشکر!