
تبلور صد ســال مــقــاومــت
ـ به
مناسبت سالگرد شهید بابه مزاری
نویسنده: جعفر عطایی
این روزها مصادف با دهمین سال شهادت بابه
مزاری است . شهادت مردی که در نزد بخش بزرگی از مردم افغانستان احترام و محبوبیت
بسیار دارد . تحلیل مقاومت غرب کابل و جنبه های مختلف شخصیت بابه مزاری با توجه به
جایگاهی که در درون مردمش یافته است در یک نوشته ممکن نیست و در توان یک قلم هم نمی
باشد . در این نوشته بيشتر به چگونگی آغاز مقاومت غرب کابل پرداخته می شود .
خروج شوروی از کشور و به دنبال آن سقوط دولت نجیب الله ، باعث تشدید جنگ میان گروه هایی شد که هر کدام به نحوی تلاش می ورزیدند تا قدرت را به صورت انحصاری در دست گیرند . حزب اسلامی از درون جامعه پشتون و جمعیت اسلامی از درون جامعه تاجیک دو جریان مشخص بود که هر دو به قصد انحصار قدرت وارد جنگ ٬ بعد از سقوط دولت نجیب الله شدند . وابستگی قومی این دو حزب جهادی ٬ جنگ را بیشتر به صورت جنگ قدرت میان پشتون ها و تاجیک ها ساخته بود و در نزد بسیاری ها در دو طرف این جنگ و خارج از این دو جریان چنین تصور می شد که این ادامهء جنگ حبیب الله سقا زاده و نادر خان است و برد و باخت این جنگ نیز در همان قالب تحلیل و بررسی می شد . باخت جمعیت به مفهوم حاکمیت انحصاری پشتون بود و باخت حزب اسلامی به مفهوم حاکمیت انحصاری تاجیک .
جریان سومی که در کنار دو قدرت عمدهء فوق به میدان آمده بود ، حزب وحدت اسلامی از میان هزاره ها و جنبش ملی اسلامی از درون ازبیگ ها و ترکمن ها بودند . این جریان ها نه به قصد انحصار قدرت و تشکیل دولت و حاکمیت انحصاری که به هدف مشارکت سیاسی و جلوگیری از تکرار محرومیت گذشته خویش به بازی می پرداختند . ترس از تکرار گذشته ، عدم پذیرش و حضور آنان در دولت موقت مجاهدین در پاکستان ، خشونت و اعلان جنگ گروه های متعصب ، بنیادگرا و انحصارطلب باعث شده بود که حزب وحدت و جنبش ملی اسلامی و هواداران شان در جنگ ها و بازی های سیاسی مقاومت و جدیت بیشتری نشان دهند . در وجود این دو جریان - حزب وحدت و جنبش - بیش از هر چیزی ترس از تکرار محرومیت گذشته و جلوگيری از انتقام و کشتار بود که به چشم می آمد .
مشارکت سیاسی به هدف جلوگیری از استبداد و محرومیت گذشته ، در آغاز حزب وحدت و جنبش اسلامی را در کنار شورای نظار قرار داد . این دو جریان با قبول برادر بزرگی شورای نظار و پذیرش ریاست شورای نظار بر شورای مشترک سه جانبه در جبل السراج به فکر جلوگیری از بازگشت انحصار و استبداد قومی پشتون ها در کشور بودند . در آغاز سقوط دولت نجیب ٬ در بین هزاره ها و ازبیگ ها حزب اسلامی حکمتیار و حاکمیت استبدادی دوباره پشتون ها خطر جدی تلقی می شد و تمام هم و غم آنان جلوگیری از تسلط حزب اسلامی و تکرار محرومیت گذشته بود . در همین راستا حزب اسلامی با همیاری شورای نظار ، جنبش ملی اسلامی و حزب وحدت از مناطق شمالی تا چهار آسیاب در مدت کوتاهی پاکسازی شد و پایتخت عملا در کنترل این سه جریان غير پشتون بود .
در آغازین روزها تخم بدبینی میان شورای نظار و حزب وحدت پاشیده شد . بر خلاف توافقات سه جانبهء جبل السراج ، شورای نظار از ورود نیروهای حزب وحدت به کابل جلوگیری نمود و در شهر کابل هم شورای نظار نسبت به جمعیت بزرگ هزاره های کابل رفتار خصمانه داشت و آن دوستی و صمیمیتی که حزب وحدت و هزاره ها در قبال آنان داشتند در رفتار طرف مقابل به صورت عقده گشایی ، تنگ نظری و خصومت انعکاس می یافت .
دیری نپایید که حزب وحدت و کمی دیرتر جنبش ملی اسلامی با واقعیت تلخی روبرو شدند . آنچه آنان در مورد حزب اسلامی و استبداد و انحصار طلبی پشتون ها فکر می کردند ، نمونهء تنگ نظرانه تر ، مسخره تر و فاسد تر آن را در قالب حاکمیت انحصاری یک ولسوالی در وجود شورای نظار به تجربه نشستند . دیگر این پشتون ها و حزب اسلامی نبود که برای حذف حزب وحدت و جنبش اسلامی جنگ بپا کنند و مانع مشارکت این دو در دولت شوند ، بلکه دشمن درجه یک مشارکت سیاسی آنان در حاکمیت و مانع عمده در مسیر تشکیل یک حاکمیت فراگیر ملی شورای نظار بود . همان جریانی که آنان متحد استراتژیک خویش می پنداشتند و برای جلوگیری از تکرار تاریخ و محرومیت گذشته دست کمک و همیاری به سویش دراز کرده بودند .
چهره گشایی سکتاریسم شورای نظاری و تشدید جنگ از سوی آنان به هدف حذف حزب وحدت و جنبش ملی اسلامی نه تنها باورهای سیاسی هزاره ها و ازبیگ ها را تغییر داد که منجر به تشکیل جبههء عجیب دیگری نیز شد . حزب وحدت اسلامی ، جنبش ملی اسلامی و حزب اسلامی در قالب شورای هماهنگی بر ضد سکتاریسم و انحصار طلبی سیاف - مسعود - ربانی متحد شدند . ترسی که هزاره ها و ازبیگ ها از تکرار تاریخ توسط حزب اسلامی و پشتون ها داشتند به صورت غیر مترقبه توسط شورای نظار و اتحاد سیاف در افشار ، چنداول ، قلعه زال و غیره تکرار و تمثيل شد . بر خلاف تصور ، در آن وقت مانع اساسی در مشارکت سیاسی آنان در حاکمیت هم دولت سکتاریستی آقای ربانی بود .
بالا آوردن هزاره ها تا به سرحد یک طرف عمده و غیر قابل انکار بازی در افغانستان کاری ساده وآسان نبود . تبدیل ساختن جامعه ای که صد سال محرومیت ، سرکوب ٬ تبعيض و خصومت بی رحمانه حاکمیت را چشیده بود به یک طرف عمده و مستقل بازی در آغاز نه تنها غیر قابل تصور که در چشم بسیاری ها به یک طنز مسخره سیاسی می ماند . قتل هزاره ها در چهار راهی پایتخت با نیشخند چوکی کلیدی سر گرمی عساکر اتحاد سیاف و شورای نظار شده بود . در آغاز تحولات کابل ، کمتر کسی یافت می شد که به ترکیب غیر معمول هزاره و وزارت ریشخند تمسخر یا بی باوری نزده باشد . اما چه شد که هزاره ای که در اسلام آباد به بهانه جمعیت دو فی صدی و بعضا شیعه های رافضی حق سیاسی اش کتمان شده بود ، سنگر دار شکست ناپذیر خط اول مقاومت بر ضد انحصار و سکتاریسم حاکم گشت ؟ چگونه جبهه ای در پایتخت سه و نیم سال در میان خون و آتش قد برافراشت که تا دیروز حتی کسی حضور فیزیکی اش را اعتراف نمی کرد ؟
مزاری ، معمار فداکار اين مقاومت بود . معماری که جانش را بر سر مقاومتی گذاشته بود که مشارکت را بر انحصار ، عدالت را بر ظلم ، وحدت ملی را بر سکتاریسم و تحمل همدیگر را بر حذف دیگری ترجیح می داد . مزاری با ايمان راسخ به اين اصول موفق شده بود تا جبهه ای بسازد که نه برای مردمش و نه برای دشمنانش قابل باور و تصور بود .
روزی که مزاری وارد غرب کابل شد ، در موقعیت بسیار دشواری قرار داشت . در سطح کشور تمام طرف های بازی یا به چشم خصومت به حزب وحدت می نگریستند و یا اینکه نسبت به توانش شک و تردید داشتند و از تعامل موثر با آن پرهیز می کردند . در عرصهء سیاسی با بایکوت و کتمان عمومی و گسترده روبرو بود . کشورهای خارجی ذینفع نیز هیچکدام منافعشان را در قالب حزب وحدت جستجو نمی کردند و عموما به حمایت از مسعود و یا حکمتیار می پرداختند . در کنار این ، حزب وحدت فاقد هرگونه انسجام سازمانی هم بود و تمام اتکایش به نیروی مردم بود که باید روحیه و احساسات و خواسته های آنان گرم و زنده نگه داشته می شد تا اینکه در صحنه فعال بمانند . هزاره جات به عنوان پشت جبههء غرب کابل بی تفاوت و بعضا در خصومت با مقاومت قرار داشت . علاوه بر اينها ٬ مزاری به امید همکاری سه جانبه ٬ ميان حزب وحدت ، شورای نظار و جنبش ملی اسلامی به کابل آمده بود و این امید هم در آغازین روز ها به یاس تبدیل شده بود . در یک و نیم سال اول ، فاصله با حزب اسلامی هم بیش از آنی بود که منجر به ائتلاف و همسویی شود . جنبش ملی اسلامی هم بیشتر گرفتار مشکلات خودش بود تا اینکه بتواند نقطه اتکایی برای حزب وحدت باشد . بدتر از همه ، وسعت تمام جبههء غرب کابل محدود به چند ساحه شهر می شد که از لحاظ سوق الجیشی در برد آتش کامل دشمن قرار داشت و از هر سو در محاصره بود . شکستن یک و یا دو خط مقاومت به مفهوم از دست رفتن تمام ساحه بود . مزاری هم 24 ساعته در چندین خط مجبور به جنگ با کسانی بود که امکانات نظامی و مالی حزب وحدت با آنان هیچ قابل مقایسه نبود و هم اینکه باید به فکر اکمال جبهه و زد و بندهای سیاسی به منظور تقویت مقاومت می بود . جنگ در جبهه نظامی ، تعامل در میدان سیاسی ، مقابله با دسیسه سازی و اعمال اپراتیفی و خرید و فروش های معمول سیاسی و نظامی آن روز همه واقعیت هایی بود که فقط با معجزه و توان فوق العاده رهبری چون مزاری قابل تحمل و حل می نمود .
ایجاد جبهه ای شکست ناپذیر در میدان جنگ ، تغذیهء دیپلماسی موفقی که منجر به شورای هماهنگی شد و ایجاد یک شبکهء فعال و کارآمد استخباراتی و اطلاعاتی که تا قلب دشمن نفوذ کرده بود از مزاری رهبری تصویر می کند که از هیچ به اوج رسیده بود .
از زاویه دیگر باید آگاهی ، اراده و فداکاری مردمی را ستود که به بالندگی توانایی و بالفعل سازی استعداد مزاری در غرب کابل کمک بسیار کردند . بدون تردید اگر پایمردی مردم نمی بود مقاومتی به عظمت مقاومت غرب کابل شکل نمی گرفت .
مزاری از هیچ به اوج رسیده بود و مردمی را که حتی در حاشیه هم مطرح نبودند به متن تعیین کننده سیاست در افغانستان داخل ساخته بود و اگر ظهور غیر مترقبه و آنی و رشد سماروقوار طالبان منجر به اخلال تمام برنامه و تدابیر سنجیده شدهء مزاری نمی شد ، مقاومت غرب کابل حاکمیت انحصاری را عملا به پایانش نزدیک ساخته بود .
روزهای سخت مقاومت سپری شده بود . عوامل مسعود در 23 سنبله تصفیه گشته بود . جبهه گسترده ملی برای همسویی و همکاری ایجاد شده بود . وضعیت در هزاره جات هم هر روز به سود حزب وحدت تغییر می کرد . مهمتر از همه مزاری و حزب وحدت محور اصلی مخالفین دولت ربانی نيز شده بود .
حاکمیت انحصاری ربانی به غیر از تداوم یک جنگ فرسایشی و کور دیگر هر گونه ابتکار عملی را در برابر مقاومت غرب کابل از دست داده بودند .
اما به صورت غير قابل پيشبينی ، با آمدن طالبان تمام تدابیر و برنامه های مزاری نابود شده می نمود . مسعود به میدان شهر رفت تا با تسلیم تفنگچه خود به ملا بورجان ، طالبان را ترغیب به نابودی حزب وحدت کند . ایرانی ها و پاکستانی ها هم مقاومت غرب کابل را استخوانی در گلوی سیاست مداخله گرایانهء خویش می دیدند . زیرا حزب وحدت نه با ایرانی ها همسو بود که تن به سلطهء انحصاری دولت ربانی بدهد و نه به یک حاکمیت دلخواه پاکستان متعهد می شد که مورد رحمت و شفقت پاکستان واقع شود . حتی کشورهايی چون عربستان سعودی نیز نابودی شیعه های رافضی را وظیفه شرعی سیاست خارجی خود در افغانستان می دانست . در کنار این تمام راه های اکمالاتی حزب وحدت با شکست حزب اسلامی از بین رفته بود و در کنترل طالبان قرار داشت . مسعود هم با آگاهی از روزگار دشوار مزاری به شدید ترین حملات خویش از زمین و آسمان دست زد و مزاری تا آنجا در تنگنا بود که برای کاستن از فشار دست به تبلیغاتی از قبیل حمله موشکی دوستم به کابل می زد که فقط جنگ روانی بود و هیچگونه پشتوانه عملی نداشت .
مزاری یک ماه قبل از سقوط غرب کابل متوجه تغییرات شگرفی شده بود که در اطرافش در حال پدید آمدن بود . در آغاز با فرستادن نیروهای زبده ای چون غند دوی شفیع به غزنی به جنگ با طالبان پرداخت تا شاید مانع از پیشروی طالبان شود . این بخاطر عدم همکاری مردم محل به شکست انجامید و نتیجه نداد و طالبان تا میدان شهر و چهار آسیاب پیشروی کرد . مذاکرات با مسعود تا آخرین روزهای مقاومت ادامه داشت ، اما هیچ تغییری در موضع آنان مشاهده نمی شد و با درک تنگنای مقاومت غرب کابل جری تر هم شده بودند . مزاری فقط دو گزینه برایش مانده بود . غرب کابل را رها کند و به هزاره جات و یا مزار برود که با وجود دلبستگی به مردم غرب کابل و اخلاق شخصی اش به این عقب نشینی تن نداد و تا آخرین روز در غرب کابل ماند و با وجود اینکه بسیاری از اعضای سیاسی و نظامی حزب وحدت صحنه را ترک کرده بودند او به روحیه دادن به مردم ادامه می داد و امیدوار بود که کاری برای نجات غرب کابل انجام دهد . گزینهء آخری ، مذاکره با طالبان بود که در میدان شهر از طریق مقصودی و در پیشاور و قندهار از طریق واعظی شهرستان و خلیلی جریان داشت . برآیند این مذاکرات منجر به پیمانی شد که بین طالبان و حزب وحدت امضاء شد . متاسفانه طالبان از این مذاکرات و پیمان ها به عنوان یک حیله و فریب برای گرفتن مناطق غرب کابل و بعد اسارت رهبر شهید استفاده کردند .
مزاری با چند تن از یارانش به اسارت طالبان درآمدند و بعد به صورت مرموزی به شهادت رسیدند . باز هم میر یزدان بخش دیگری به دست حاجی خان زمان بر پای عهد و پیمانی شهید شد . مزاری بعد از سه و نیم سال مقاومت و پایمردی ، بابهء شهید قومش شد و از غزنه تا بلخ راه دراز عدالت و آزادی را با خونش به گستردگی زمان ترسیم نمود .
مقاومت غرب کابل بازی تلخ زمان و تصادف است . از لحاظ زمانی درست در آستانهء صد سالگی مقاومت هزاره جات در برابر امیر عبدالرحمان آغاز شد . مزاری برای جلوگیری از انحصار حزب اسلامی و حاکمیت تک قومی پشتون ها به غرب کابل آمده بود ، اما عملا سه و نیم سال در برابر شورای نظار و حاکمیت سکتاریستی آن مقاومت کرد . بر خلاف تصور و باور همه در آخر نه به دست شورای نظار و حاکمیت سکتاریستی آن که به دست طالبان و شؤونیسم پشتون به شهادت رسید . این بازی تلخ زمان و تصادف با مردی است که ماورای باورها و سنت ها کار سیاسی و زندگی شرافتمند و افتخار آفرین انسانی داشت .
مزاری به اسطوره ها پیوسته است . او را در همه خانهء مردمش می توان حس کرد . روح بابه در قسم هر فرزند جامعه اش یادگار صداقت و درستی است . هیچ کاخی از رهبری او به یادگار نمانده است . هیچ حساب بانکی ای به خانواده اش میراث نگذاشته است . هیچ عضو خانواده اش نان نام مزاری را در سیاست و حاکمیت نمی خورد . مزاری نام آشنای ایمان ، صداقت و صفای یک قوم است . مزاری معنویتی به گستردگی پاکی و بی آلایشی یک تاریخ است . مزاری تبلور صد سال مقاومت یک مردم در برابر سیاهی و تباهی است . مزاری شهيد شده است تا به زشتی و پلشتی فرهنگی شهادت دهد که امير مؤمنانش ملا عمر است ٬ برجسته ترين چهرهء تاريخش امير عبدالرحمان خان است ٬ بابای ملتش ظاهر شاه است و بنيانگذار حاکميتش احمد خان ابدالی . تا تاريخ در اين بستر می تازد و تا ملا عمر و عبدالرحمان خان در اين فرهنگ زاده می شود و فربه می گردد ٬ مزاری در هر لحظهء اين تاريخ با تکه تکه شدن جانش و ريخته شدن خونش گواه عدالت خواهد بود و در بيست و دوم حوت هر سال ٬ دروازهء هر خانهء مردمش را دق الباب خواهد کرد تا بر حقانيت راهش شهادت دهد و ايمانش به آزادی و عدالت را بر آنان باز خواند و تا هنگام آزادی و عدالت آنان را به مقاومت و پايداری فراخواند.