عبدالعلی خان! دیر می شود

نویسنده: سخیداد هاتف
برگرفته شده: از وبلاگ وی
www.amsyaa2.blogspot.com

این مطلب در باره ی عبدالعلی مزاری است. اگر کسی به هر علت یا دلیلی (پیوسته به عشق یا نفرت) نمی تواند آن را بخواند ، نخواندش.

در زمستان سال 1373 من و هم صنفی ام امین علی پور پیش روی لیلیه ی دانشگاه بلخ بودیم. گفتم : امین ، شنیدی که سخن گوی طالبان با بی بی سی گفت که مزاری در دست طالبان اسیر شده؟ گفت : بلی. گفتم : چه کار خواهند کرد؟ گفت : تو نمی فهمی؟ فورا می کشندش. قبول نکردم. فردای اش از همان بی بی سی شنیدیم که مزاری را کشته اند. من نمی فهمیدم. امین می فهمید. من بیشتر کتاب خوانده بودم. امین بیشتر تجربه داشت.

از آن سال ها تا امروز در باره ی مزاری سخنان بسیاری گفته شده. پیروان و دوست داران اش از او مهری در دل دارند وصف ناپذیر و شهید و قهرمان و نماد آزاده گی و عزت اش می دانند. مخالفان و دشمنان اش او را یکی از جنایت کاران می شناسند و در باره اش جز با نفرت سخن نمی گویند.

من در این نوشته نه اقوال عاشقان او را تکرار می کنم و نه از دید منکران به کارنامه ی او نظر می اندازم. فقط می خواهم به یک مساله ی مناقشه انگیز در زنده گی مزاری اشاره کنم:

عبدالعلی مزاری مشهور به «بابه مزاری» است. ممکن است کلمه ی «بابه» در نزد پیروان او معناهای دیگری هم داشته باشد، اما تردیدی نیست که ریش بلند و سفید او و قیافه ی بسیار پیرتر از سن اش نیز در مناسب افتادن این لقب در باره ی او تاثیر داشته اند. با این همه، او زمانی که از دنیا رفت فقط چهل و هفت سال داشت.

حال، مزاری در چهل و چهار سال عمر ِ خود رویای حکومت عدل اسلامی را در سر پرورانده بود. جزوه ی «حکومت اسلامی» آیت الله خمینی ـ که در آن بنیان نظری ولایت فقیه شرح داده شده بود، برای مزاری هم دلربا بود. برای بر پا شدن حکومت اسلامی زحمت هم کشیده بود. در مدارس دینی درس خوانده بود و در سال های جهاد به عنوان یک مسلمان شیعه ی وفادار به آرمان حکومت اسلامی جنگیده بود.

اما با ورود مجاهدین به کابل ـ در سال 1371 شمسی ـ و حوادث بعدی، چهل و چهار سال عمر مزاری در ترازوی امتحانی گذاشته شد که مزاری شخصا برای اش آماده گی نداشت. او گیج شده بود. هم ربانی و مسعود و سیاف به او می گفتند که حکومت اسلامی برپا شده و او باید سر اطاعت فرود بیاورد و هم شیخ آصف محسنی و دیگر همراهان شیعه مذهب اش. مزاری به پشت سر خود که نگاه می کرد گیچ تر می شد. چهل و چهار سال عمر خود را مرور می کرد و هنوز به روشنی نمی دانست که قصه از چه قرار است. پس از آن که مسعود و سیاف مردم هزاره را در افشار قتل عام کردند، مزاری ابتدا در اشاره یی گذرا ـ در یک سخنرانی در میان پیروان خود گفت که شما مردم یک گام پیشتر از رهبران خود حرکت می کنید. معنای این سخن جز این نبود که من پس از این چهل و چهار سال زنده گی این مسایل را به اندازه ی شما روشن نمی دیدم. شاید در همین زمان مزاری در پایان یک گفت و گوی درونی طولانی با خود گفت: «عبدالعلی خان! دیر می شود».

این است که تصمیم گرفت فیلترهای مدرسه، روحانیت، مذهب و مرامنامه ی حزب را مدتی به کناری بگذارد و با چشم عریان بر تجربه ی زنده گی مردم خود نظر کند. نتیجه؟: «در افغانستان شعار ها مذهبی است و عملکردها نژادی». یعنی این که آدم عاقل پشت شعار نمی رود، پشت عملکرد می رود. یعنی این که ولایت مطلقه ی فقیه در خطر نیست، امام جعفر صادق در خطر نیست، شهریه ی فلان طلبه در قم در خطر نیست، مراسم محرم و عاشورا در خطر نیستند. جوالی شهر در خطر است؛ نانوای سر کوچه در خطر است؛ قصاب «بینی پچق» دهمزنگ در خطر است. کودک ساجق فروش کنار جاده در خطر است. جرم شان؟ هزاره بودن. همین.

مزاری در سه سال اخیر عمر خود بر توهمات چهل و چهار ساله ی خود چلیپا کشید. این کار آسانی نیست و شجاعت بسیار می خواهد. شاید بزرگ ترین خدمت مزاری به جامعه ی هزاره نیز همین باشد. پیام او در واقع این بود: هر وقت که گیچ شدید و نمی دانستید که قصه از چه قرار است، ببینید در زنده گی واقعی مردم چه می گذرد. آن گاه اگر واقعیت ها توهمات تان را نفی کردند، از توهمات تان «حتا اگر چهل و چهار ساله هم شده باشند» بگذرید.

این پیام در ظاهر ساده می نماید، اما تمرین کردن محتوای آن در عمل چهل و چند سال آماده گی می برد. شاید حالا که نمونه ی مزاری در برابر ماست، این تمرین قابل فهم تر و ساده تر شده باشد.