من و غم هجران تو
نویسنده: ذاکره طاهرى
۰۵ /7/ ۱۳۸۵
در سكوت سرد سايه هاى تنهايى سر به ديوار غربت نرم نرمك ابر
آسمان خونين دل من هواى باريدن كرده است. عقربه هاى ساعت نگران و سريع مى روند و با
هر رفتنى نيم نگاهى به عقب كه من تنها مانده ام مى كنند و دعوتم برخاستن و همراه
شدن مى كنند، اما مى گويم صبر كنيد تا عقده ى دل حداقل براى شما واكنم و بگويم:
زمانى كه مهياى آشنايى با واژه اى كه غريبى اش سخت آزارم مى داد، شدم و از بازترين
پنجره قلبم با او سخن گفتم، مصلحت!! نبود كه مكتوبه احساسات كودكانه ام بدستش برسد.
حرف هايم مثل يك آينه روشن و مانند يك رود زلال و آشنا براى تمام بى پدران، درست
مثل آشنايى هوا با تن برگ بود ولى مصلحت انديشان جوابم را اينگونه دادند، گفته هاى
شما عين واقعيت است ولى مصلحت نيست كه در هفته نامه وحدت چاپ شود!! و من تا امروز
ندانستم كه بيان و ابراز احساس يك دل پاك كودكانه فرزند شهيدى به كدام مصلحتى آسيب
مى رساند؟!!
بابه صد پاره ام! بابه قهرمانم! من امروز از هزاره نيلگون سخن مى گويم، امروز از دل
دردمندتر از ديروزم سخن مى گويم، امروز قلب من صد چاكتر از ديروز است. ديروزى كه
اگر مرا پدرى نبود به عشق وجود تو زنبق سيراب بودم، با تو سبز بودم و سرشار از
تراوش هاى سبز.
تو مرا تا بيكران خود باورى، تا انتهاى سرچشمه ناب ها، تا بدانجا كه نگين هويتم را
بيابم مى بردى.
بابه خوبم! به فواره شهامتت سوگند كه محبت گمشده پدر شهيدم را در تو مى ديدم، در
دستان تو درياى متلاطم مهر و صفا بود و در برابر قامت استوارت، بابا و هندوكش را
خميده مى ديدم.
وزش قداست تو بود كه خستگى سال ها فراق را از حس تنهايم مى سترد. چشم بر چشمهايم كه
مى دوختى، تا عمق وجودم رخنه مى كردى. انگار براى تو هيچ حصارى وجود نداشت. متين و
آرام مى آمدى و پا بر خاك دلم مى گذاشتى و باغچه دلم را كه زير و رو مى كردى من مى
دانستم باران اخلاص و يكرنگى ات را نثار كوير عطشناك بى كسيم مى كنى و بذر صفاى تو
تا عمق هستى ام ريشه مى دواند و آن وقت بود كه تنه خشكيده بى كسم را با هزاران نهال
جوان تازه قد كشيده، پيوند مى زدى و من مى ماندم و اعجاز دست هاى تو!
دستهايى كه وقتى بالا مى رفت براى قنوت عشق، تا اجابت نمى شد پايين نمى آمد. اصلاً
آن روزها تو تمام عشق بودى و نگاهت عشقى شيواتر، يك آسمان راز بودى و يك صحرا نياز
نشكفته و انعكاس تمام آيينه هايى كه التهاب كوچه هاى خاطره را در خود داشت و من
هميشه ميهمان بودم.
تو على زمان بودى و ما جمله يتيمان تو. و من از اين خلوت دور به تو دل بسته بودم و
با غرور و اميد در كوچه پس كوچه هاى تنگ غربت گام هايم محكم و استوار براى نيل به
آينده اى روشن، به آينده اى زيبا كه و وعده اش را داده بودى بر مى داشتم. بر زمين و
زمان فخر تو را مى فروشم كه مرا پدرى چون بابه مزارى است، مرا پير و مرادى على گونه
است. من امروز مرشد و مولا و مقتدا دارم، من از آن حقارت و بى هويتى قرن ها بيرون
آمده ام و گل هاى وجودم را با نور كلام و با قطرات شبنم، نيمه شب هاى بابه ام پرورش
خواهم داد.
و آنروز كه زمزم عروج، چشمهايت را پر كرد من ماندم و يك دنياى وابستگى، من ماندم و
يك عالمه ترديد كه در برابر يقين تو ذوب مى شد، تو مى خواستى بروى، حس عروج نه
چشمهايت كه تمام هستى ات را پر كرده بود و من كه غرق در شادى هايم بودم به ناگه
تمام رؤياهايم در سايه بهت فرو رفت و سخت در حسرت پرواز طيف شمع وجودت ماندم و قلبم
كه نه بگذار بهتر بگويم قلبهايى را كه فقط به شوق ديدار تو و وجود تو آبشار حيات را
روانه كرده و طريق زندگى مى پيمودند راكد و ساكن نمودى و حيات جاودانگى را به تفسير
كشيده و مفهوم طپيدن را براى قلب هاى مالامال از درد فراق به تصوير كشيدى و گفتى كه
از تنگى قفس آهنى سراى فانى به تنگ آمده اى و زمان وصال با محبوب اَزليت فرا رسيده
است.
بخدا، امروز اگر ياسر و سميه مى بودند بر استقامت و پايداريت بر دين خدا و رسولش سر
تكريم و تمجيد فرو مى آوردند چرا كه تو نيز سخت ترين شكنجه هاى زمانت را از جانب
كافران دورانت متحمل شدى.
تو را هم فرق شكافتن، تو را هم سيلى زدند، تو را هم قطعه قطعه كردند، تو را هم گلو
بريدند، بگذار نگويم كه گفتنش هم برايم غير قابل تحمل است و به راستى اگر يادآورى
مصائب ائمه نبود نمى توانستم نظاره گر تصاوير صد چاك تو باشم.
بابه جان! مزارى بزرگ! چه مظلومانه زيستى و مظلومانه رفتى، قسم به مظلوميتت كه تو
على زمان بودى براى تمام امت بى پناهت.
بابه غيورم! من امروز بر داغ هجرانت اشك نمى ريزم من بر زخم هاى پيكر خونين ات گريه
نمى كنم، من امروز دردى دارم كه اگر مى بودى حق گريستن مى دادى، من امروز خون سرخ
تو و پدرم را بر لبان و ناخن هاى زنان و دختران مدعيان ادامه دهنده راهت مى بينم،
من امروز گام هاى آلوده شان را بر قلب هاى شكسته تمام فرزندان شهدا مى بينم و اين
قلبم را دردمندتر از ديروز كرده و گلبرگ هاى وجودم را پژمرده و لبخند را براى هميشه
تحريم كرده است.
آن روز كه فرزندانت تابوت آغشته به خون تو را بر شانه هاى زخمى شان حمل كردند و چون
شيران ژيان در پى عاملين يتيمى شان بودند آن مدعيان براى در امان بودن از خشم
فرزندان غيورت گفتند: قسم به خون بابه مزارى تان كه بيرق آزادى خواهيش را بر زمين
نخواهيم گذاشت ولى در آن روزها در خفا و امروز عيان كردند و مى كنند آنچه را كه خود
مى خواستند و ديديم كه بابهاى خون تو و تمام يارانت سر و گردن زنان و دخترانشان را
مزين به زر و زيور كردند و شروع به خريد اماكن براى تك تك فرزندان و تقسيم دلار
براى به دست آوردن منافع شخصى كردند و بر ايشان مهم نبود كه بيوه زنان و يتيمان شكم
گرسنه سر بر بالين مى گذراند.
مجلل ترين ميهمانى ها و عروسى ها را براى اقوام و خويشان به راه مى انداختند و مى
اندازند و ميليون ميليون خرج خوشگذرانى هاى دنيوى خويش مى كنند، فرزندانشان را با
زور پول و دلار راهى دانشگاه ها و مراكز آموزشى غير انتفاعى مى كنند در حاليكه يك
فرزند شهيد كه با قابليت و توانايى خويش وارد دانشگاه دولتى شده توان تهيه جزوات و
كتب درسى خود را ندارد و بايد دستيار مستخدمين دانشگاه مربوطه شود تا بتواند قِرانى
چند به دست آورد و روزگارش را بگذراند و كجايى بابه مزارى كه صادق سياه ها باز هم
پيغام بدهند كه به بابه مزارى بگوئيد صادق سياه كالا ندارد.
آه! بابه خوبم از كجا و از كدامين درد جانفرسا بگويم كه اندكى تهى شوم، واژه ها
ابراز ناتوانى مى كنند از غم و اندوه فراوانى كه بر من و ما مى گذرد در داغ هجرانت.
تو كه رفتى زيبايى تنها شد، عزّت و مردانگى بى كس شد و غيرت و غرور رفت. آسمان براى
هميشه گلگون ماند و ابرها مدام در حال گريستن.
خورشيد براى هميشه آسمان وطن را از تابش اشعه هايش تحريم كرد.
در باغ آرزوهايمان گلبوته هاى احساس، گلبرگ هاى اميد، غنچه هاى لبخند و ياس هاى
محبت همه پژمردند و دل شقايق ها براى هميشه خونين شد، بلبل و قنارى جز غزل هجران
هيچ نمى خوانند.
آنچه هست كوير است و برهوت، ماهيان عطشناك و در حال مرگ.
خارهاى نامردى فراوان و پاهاى خليده بس زياد و من تنها نشسته ام و چشم بر جاده
دوخته ام، اين جاده آبى پيش چشمان لرزان و اشك آلوده ام چون دريايى مواج است و به
اين مى انديشم كه روزى كه رفتى گفتم كه در اولين نم نم باران برخواهى گشت، گفتم با
اولين بوسه باران بر گونه هاى تب دار فرسوده زمين در سپيده اى از سپيده دمان بر
خواهى گشت و از آن روز من با باور انديشه ام مسافر غريب كوچه مرامت شدم و تا حزن
آلوده ترين كلبه شهر ستاره ها سفر كرده و با سوز دل ستاره هاى گريان هزار هزار غزل
نا سروده سرائيدم و با كاروان خاطرات خوب با تو بودن تا آسمان بيكران مهربانيت هجرت
كردم.
همه جا بوى تو هست، همه جا بوى تو را دارد، بوى تو در افشار كابل، در باميان و در
همه جا عطر و صفاست و هر جا كه خاطره اى از تو باشد هواى تازه براى نفس كشيدن من
است. رنگ آبى درياى من رنگ عروج توست و از آن همه آب دريا سهم من همين است.
هر روز و هر لحظه خاطرات بودنت را مرور مى كنم و دلم را بر شانه هاى سنگين خانه
فراق مى گذارم و لحظه ى نسيم حضورت را در فضايى كه حاضرم آرزو مى كنم.
بابه شهيدم! هر چه بگويم از سختى روزگار بعد از تو كم گفته ام نمى توانم زمانه را و
فصل سرد و يخبندان زمستانى را و چنگال گرگ هاى گرسنه و قباحت باتلاق نامردى را به
تصوير كشم چرا كه شنيدن داغ سخت و داغ ديدن سخت تر و بسان كوره اى است كه قواى جسمى
و روحى را حتى اگر آهن و فولادهم باشى ذوب مى كند.
سينه ام مالامال درد است و مى دانم كه آهنگ اشتياق دل دردمند و رميده سر در كمند را
تو فقط مى توانى بشنوى و درك كنى كه اين مرغ خسته جان را كه در هواى محبوب از آشيان
جدا گشته، اندوه چه كرده و غم به كجا رسانده چرا كه تويى كه آسمان آبى و آرام و
روشن زندگيش بودى رفته اى و او مانده و شب و ظلمت كه شبها ستاره هاى غم هجران تو را
چون كبوترى زخمى دانه چين مى كند.
بابه ملكوتى ام! آرام و صميمانه از اين خانه رفتى و بردبار و آهسته از غبار گذشتى،
تو از صخره هاى ساحل خاموشى مثل موج انفجار گذشتى، تو با پاى نسيم مهربان و عاشقانه
رفتى.
و من اكنون چنان در آتش هجران تو افتاده ام كه جز خاكستر هيچ در زمين و آسمان يافت
نمى شود چرا كه آن جرأت پهناورى كه براى خورشيد پيمايى از وجود تو مى گرفتم از دست
داده ام و يك كبوتر بى بال و پرى بيش نيستم كه با وجود فرصت ولى توان پرواز ندارم.
و اى گل هاى خوشبو و داغ ديده باغ بابه مزارى بيائيد من و شما، ما شويم و نگذاريم
غنچه هاى لاله و سوسن سرخ و شقايق گرفتار دام فناى خارهاى وحشى و نافرجام شوند،
بيائيد با درد بزرگ يتيمى كمر همت ببنديدم و سجادها و زينب يان زمان شويم و گوشه
نشينى و زانوى غم در بغل گرفتن را كنار بگذاريم و شاهد تاخت و تاز نامردان و قدرت
طلبان و بوالهوسان بر خون پاك و بناحق ريخته بابه شهيد و ديگر يارانش نباشيم.
بيائيد با مدد از محبوب قلب ها و استمداد از ارواح پاك به خون خفتگان راه عشق و
الهام از اهداف بزرگ بابه قهرمانمان باغ بى باغبان وطن را سر سبز و معطر به عطر گل
هاى سعادت و حريت و مردانگى و يكرنگى كنيم تا باشد كه در روز حشر و در محضر بابه
بزرگوارمان خجل و شرمسار نباشیم..!