اندوه بی پایان پدر
نویسنده: دختر رهبر شهيد، زينب مزاري
۲۸ /5/ ۱۳۸۵
به نام خدايی كه انسان را آفريد و به دنبال آن انسانيت را.
خوشا آنان كه با عزت ز گيتی
بساط خويش برچيدند و رفتند
ز كالاهاي اين آشفته بازار
شهادت را پسنديدند و رفتند
خوشا آنان كه از پيمانه ي دوست
شراب عشق نوشيدند و رفتند
شب بود. آري، شب... حياط خانه سايه روشن بود. باران تندی می آمد. جهان سراسر شيون بود. اندود عطر كاهگل در ناودان خانه می پيچيد. گويا صدای گريه می آمد. كسی در فكر رفتن بود. دوست دارم از آبی سقف نيلگون لاجوردی بنويسيم. دوست دارم از دريای خوش رنگ زندگی سخن گويم، اما در آسمان ابری قلبم، جز احساس كمبود مهر پدری و مادری چيز ديگری نمی يابم. لحظه ای به كوهستان پر تلاطم زندگی ام سركی كشيدم. باد سرد يتيمی را احساس كردم. پدر! با اينكه چشم هايم هيچ وقت، نگاه های پر مهرت را نديد، اما وقتی به قاب عكست می نگرم، چشم های تو شعله های آتش اندوه را در جان و جهانم می ريزد...
شب ها بر بالين مادرم مي نشستم و از خدا می خواستم به احترام آبرويت، به احترام قداستت، و به خاطر قلب شكسته ی دختر يتيمی كه چشمانش فقط به مادرش دوخته شده و بعد پدر فقط به مادر اميد دارد، مادر را از من دريغ نکند. پدر! اينک دختر يگانه ی تو در سكوت سرد سايه های تنهايی فقط با ياد تو زندگی می كند.
وقتي ابرهای آسمان خونين دلم هوای باريدن می كند، بغض خود را به درون فرو می دهم. پدرم! اگر در سال های پيش قلبم سرشار از كمبود مهر پدر بود، حال دل من خونين تر از ديروز است. اگر تا ديروز درياي وجود من از خستگي سال هاي فراق تو پر بود، اكنون غمی ديگر بر غم هايم افزوده شده است. زيرا اگر تنه ي خشكيده ي وجود من، پدر نداشت، تمام دلخوشي من به مادري بود كه آيينه دار درد ها و عاطفه ها ی تو بود. و تنها به اميد و عشق دختر يتيمش زندگی ميکرد. آري، پدر! زينب تو آنقدر خسته از غمهاي اين روزگار است كه ديگر توان و قدرت ايستادن ندارد. پدر، اي مهر رخشان خاطراتم! من، هرگز تو را و كبودهاي پيكر پاك و درهم شكسته ات را از ياد نمي برم. پيكر آغشته به خون تو كه بر بالهاي زخمي فرزندانت حمل مي شد از يادم نمی رود. انسانيت بيدار نيز هيچگاه رشادت ها و جانفشاني هاي تو را در راه تحقق ارزشهاي انسانی از ياد نمي برد، هر چند غرق شدگان در قدرت و فريب خوردگان اسير در زرق و برق دنيا با تمام وجود تلاش مي كنند، تا خاطره ي مجاهدت هاي خالصانه ات را از ذهن ها پاك كننند. پدر! تو تا ابد ستاره ي منور سحر در آسمان عشق، خواهي ماند، هر چند دنيا پرستان بی خبر از عشق و شب زده های كوچه های آکنده از غفلت و فساد که دست شان به چلچراغ کهکشان شهادت نمی رسد، رزم پر شكوه تو و يارانت را دوران غمباري وانمود کنند كه بر سينه ي تاريخ نشسته است. من بعنوان تنها يادگار تو و بعنوان يكي از اعضاي نسل مزاری، دوست دارم به آنها بگويم: شما از ديدن انوار ستاره هاي آسمان معرفت و معنويت عاجزيد. شما هيچگاه روح بلند شهيدان سرزمين عشق را نمي فهميد و نمي دانيد كه چرا آنان از آرامش و آسايش دنيوي گذشتند و به آرامش و لذت ابدي رسيدند. بار ها از خود پرسيده ام كه واقعاً مزاري كي بود؟ مزاري چي شد؟ مزاري كه مي توانست همه چيز را براي خود بخواهد، چرا هيچ چيز را برای خودش نخواست؟ و در جواب اين سئوالات فقط يك خط مي توان نوشت: در خارج از كنار شما هيچ زندگي برايم ارزش ندارد. بياييد دست هايمان را در دست يكديگر قرار دهيم تا بتوانيم ياد و آرمان آن شهيد بزرگوار را زنده نگاه داريم و راه او را ادامه دهيم. اهدافی كه پدرم به خاطر آن نداي حق را لبيك گفت و براي رسيدن به آن حتي از حلاوت فرزند سه ساله اش گذشت، چيزي جز گرفتن حق هزاره و تحقق عدالت اجتماعي در جامعه ی ما بود.