خاطرات نوذر یادگاری شهید ابوذر
خاطرات نوذر، یادگاری شهید ابوذر از سوئیس تا آلمان از آلمان تا سوئیس به مناسبت سالروز شهادت بابه مزاری ویارانش که در آلمان مرکز فرهنگی هزاره ها بر گذار شده بود این خاطرات را فرستاده است.
در این روز ها وشب ها خواب پدرم را می بینم؛ چون همیشه در اخر سال زمانیکه درخت هاشگوفه می دهد وبهار از دور لبخند زنان؛ عصا بدست پیدا می شود؛ نا رسیده به بهار خواب های اشفته دوران کودکی ام مرا از خنده و مستی بهار بی نصیب می سازد. وقتیکه بهار را بیاد می اورم؛ وقتیکه بهار می خواهد بیاید شبش حتما خواب اشفته حالی را می بینم. می بینم که از غزنه تا بلخ؛ زمین و زمان را یخ بسته است؛ اما در لابلای یخ ها لاله های سرخ به استقبال بهار رویده است و از لا بلای برگ هایش خون می چکد. امسال مثل هر سال خواب دیدم وقتیکه از خواب بیدار شدم از پنچره اطاقم بیرون را نگاه کردم ستاره ها در اسمان می رقصید یکبار دلم هوای بهار را کرد ناگه غمی درونم را پر کرد؛ سینه ام را باز گرفت تیره پشتم لرزید؛ اشک هایم جاری گردید؛ وخود را در تنهائی مطلق حس کردم بی کس و تنهایم؛ بیاد بابایم؛ بیاد۲۲ حوت؛ بیاد بابه مزاری افتادم؛ گریستم و گریستم. از این گذشته فردایش که روز شنبه بود مادرم؛ خواهرانم عمویم همه وهمه لباس سیاه بر تن کرده بودیم صبح وقت که صبحانه را خوردیم همه زیاد میل بخورن نداشت؛ خواهر کوچکم که ناز کودکانه میکرد برایم زیاد جالب تمام نمی شد. یعنی برای همه ما جالب تمام نمی شد گو اینکه! یک بغض در درون داریم؛ همه فامیل در حال انفجار است شاید اگر بر صورت همدیگر نگاه کنیم رود خروشان اشک از هر سو به جریان بیافتد و فقدان یگانه ترین خویش را به عزا بینشینم. بعد از تمام شدن صبحانه ما با جمع فامیل روانه کشور المان گردیدیم. مادرم میگفت: که یاد شهدای تاریخ مان را در شهر مونشن زنده نگهداری می شود و خاطره اش یکبار دیگر بعد از ۱۲ سال در ذهن ها باز گردانده می شود حرکت کردیم ساعت یک با قطار در شهر مونشن رسیدیم در استقبال مان جوان گشاده رو بنام عنایت الله علی زاده ایستاده بود از سیمایش پیدا بود که او هم غمی در درون دارد؛ تنها من نیستم که یتیمم! جوان چالاک وبا هوشی بود از صمیمیت اش پیدا بود که سال ها است با عمویم دوستی دارد ؛ وحس می شد که هر دو از یک فامیل اند؛ عنایت مرا بسوی خانه دوست دیگر توسط موتر اش در خیابان های پر پیچ وخم مونشن با تمام بی احتیاطی که لازمه یک نوجوان است در پارک خانه دوست ما پارک کرد وما را بسوی خانه چند طبقه هدایت نمود. زنگ در را به صدا در اورد در راهروی پیچیدیم؛ در خانه ای را گشودیم که از پشت در سیمائی کودک همچون غنچه گل که در اولین روز بهار شگوفا می شودچشمان مان را نور باران کرد. عمویم که شخصی است شوخ طبع او را صدا زد که اسمت چه است ؟ کودک با همان زبان زبیائی کودکانه اش گفت: زهره! خواهر کوچک من هم که اسمش زهره بود با هم در کنار عمویم نشست ؛ هر دو کودک خیلی شبیه هم بودند. چشمانم را بر در و دیوار خانه انداختم خیلی عکس ها وکلمات و ایه های از قران مجید در ودیوار خانه را مزین کرده بود؛ صمیمیت در چوکات درب خانه خود نمائی می کرد. از چشمان مرد و ز ن خانواده محبت تلولو می کرد. ومرا بیاد خاطره شش سال پیش که سرم را بر دامن مادر بزرگم گذاشته بودم می انداخت؛ مرا به ان صمیمیت نزدیک می کرد.لحظه ای گذشت زنگ در به صدا در امد؛ مردی با اندامی درشت وسینه فراخ از چوکات در بیرون زد مرا بیاد ان خاطرات که در لای کتاب های داستان های تاریخی اسلام انداخت. از چشمانش پیدا بود که سخت معتقد به باور های الهی است. ولحظه ای غیر از خدا به هیچ چیزی فکر نمی کند.لحظه ای گذشت روانه جایگاهی شدیم بنام اتحادیه فرهنگی هزاره های مقیم المان . سالن بود به درازی ۲۰ متر؛ تلویزیون در گو شه ان گذاشته شده سخنرانی بابا مزاری را پخش می کرد. جوانان پر شور با تمام عشق وشور در سالن با هیا هو مشغول خدمت بودند. نو جوانی به اسم یاسین که در حقیقت تخنیکر مسائل این مراسم بود بیشتر از همه به چشم می خورد. نوجوان دیگری که از قد واندامش پیدا بود سخت رشید وعاشق دل باخته بابا مزاری کاغذ بدست در گوشه گوشه سالن قدم می زد.مردم برای تجدید میثاق با شهدایش دوازد همین بار است که در تمام دنیا اعلان می دارد که ما جز خط فکری بابا مزاری و یا به تعبیر دیگر بغیر از خط فکری او چیزی دیگر نمی خواهیم. از لای چوکات در مردان عجب و غریب وارد سالن می شد. من هر که وارد سالن می شد از عمویم سوال می کردم ؛ این کیست؟ ان کسیت؟ این چه کاره است ؟ ان چه کاره است؟ با این همه سوال هایم عمویم را کلافه کرده بودم. مردی قد بلند با مو های بلند از چوکات در وارد شد در پیش چشمانم خیلی اشنا بود؛ مرا بیاد موسیقی که از گلوی طلائی این مرد بیرون امده بود انداخت که میگفت: از این کوتل گذر موشه نموشه هزاره موتبر موشه نه موشه .لحظه ای یک گروه دیگر وارد سالن شد در میانش مردی مرتب با کراوات غربی و عینک دودی از اقد و اندامش نتیجه گرفتم ادم است که چیز ی در کله دارد؛ اطرافش او را با احترام و اکرام بر روی دوشکی جا دادند و در جمع شان شیخی بود که سیمایش ادم را بیاد دعا های شبهای رمضان می انداخت . به هر نوع خیلی کبوتران عاشق مزاری و یارانش با سیمای غمگین پیدا می شد. با چهر ه هایشان حس عجببی در من پیدا می شد؛ حس میکردم این جمعیت انبوه از یک خانواده است. چنان همدیگر را در بغل می فشرد گو اینکه! از یک مادر زاده شده است بر نامه طبق روال طبعیی ازهر در ودیوار گفتند؛ تحلیل کردند؛سخن گفتند و خیلی خیلی ها در غم پدر خویش اشک ریختند. قران تلاوت گردید؛ مجری بر نامه چنان ماهرانه سخن میگفت درد نبودن پدر را دو چندان میکرد. چند زنی سخن گفت: چنان عاطفی بود سخنانش که تا کنون چند روز از ان ماجرا می گذرد صدایش در گوشهایم باقی است. برایم خیلی جالب بود ولی یک چیز که خیلی ازارم داد؛ همه از ازادی گپ میزد؛ میگفت: مزاری و یارانش برای ازادی شهید شدند ولی صدای خواهران مان از پشت پرده جهالت هنوز هم که هنوز است بگوش می خورد ودیوار سخت وسنگی شهامت خواهران ما ن را در پشتش مدفون ساخته است. مگر نگفتند و یا نشنیدید که زهرا یگانه دخت پیامبر در جنگ احوت دو شادوش برادرانش به مداوای زخمیها می پرداخت پس چیست؟ که طرز تفکر طالبانی را در پشت دیوار ها ویا در سینه تاریک چادر ها مخفی می سازید. بیائید زینب گونه باشیم؛ بیائید زهرا گونه باشیم. بیائید دین را زنجیری نسازیم و یا چاهی نسازیم که درونش وحشتناک باشد و نامش درون را بسوزاند. جلسه با تمام شور و اشتیاق هر که زیاد تر کار می کرد؛ خدمت می کرد بیشتر خود را به مزاری و یارانش نزدیک می ساخت و حس ارامش می نمودند.نذری اماده گردیده بود؛ دسترخوان ها پهن گردید وچیده شد و صرف غذا شدند بعد از ان دیدو باز دید اغاز گردید؛ دوستانی بودند که اشتیاق دیدار یکدیگر را داشتند گو اینکه! سال ها انتظارش را می کشد. ولی چیزیکه مرا زیاد می ازارد ان بود که وقتی دوستان مرا با مردم معرفی میکردند همه با اشتیاق در بغل می فشرد و صورتم را بوسه باران مینمود وحس ترحم بمن میکرد از اینکه مرا در بغل می فشرد حس غرور می کردم و ازاینکه با دید ترحم به من نگاه میکردند رنج می بردم چون من فرزند کسی بودم که پدرم اگاهانه مرگ شرافت مند را انتخاب کرده بود. برای ازادی و برای اینکه به تمام ظالمان بگوید( نه) مردانه سینه را سپر نمود و عاشقانه مرگ اولیا گونه را پذیرفتند. ساعت مانند کاروان خسته تق تق کنان راه پیمائی می کند جمع ما که از کشور سویس به المان رفته بودیم در خانه حاجی ساعت ۱۰ بجه شب را باز گشودیم و صمیمیت را دو باره حس کردیم؛ هرگز حس نکردیم که در خانه بیگانه مهمان هستیم؛ جوانان رشید اطراف مان حلقه زده؛ خواهران مان با صمیمیت در کنار همراهان ما که چند زن بود که از سویس امده بود نشسته خاطره خوانی می کند....وه که چقدر شیرین بود ان شب. ان شب یک فیلم را که توسط یکی از دوستان ما تهیه شده بود دیدیم هوای وطن کردیم ورنج ان دیار را با خودمان تقسیم نمودیم.گذر رمان چنان سریع بود که در یک پلک زدن بیست چهار ساعت از عمر عزیز مان در کنار بهترین دو ستان ما گذشت ساعت ۲ بجه بعد از ظهر وقتی که از موتر حاجی پیاده شدیم بلیط گرفتیم؛ وقتیکه حاجی با یاسین عزیز و مهدی مهربان و زهره نازدانه خدا حافظی کردیم؛ حاجی کلید موترش را چرخاند صدای دلخراش ما شینش گوش را به تلخی خراشید حاجی چنین گفت: الی گو بخشی شیم دیق شودوم؛ به خدا خیلی دیق شودوم خدا نگهدار شوم باشد. و ما خود رادر میان انبوهی از مردم بیگانه حس کردیم وبه سوی سویس باز گشتم.