هردم شهید می شوی، ای تا ابد شهید
«محمد بشیر رحیمي»

آ ه ای همیشه، وسوسه واژه های من
هر لحظه، ذوق گفتن شعری برای من

هر روز، چشمهای مرا، میزنی کلید
هر لحظه، در برابر من، می شوی شهید

هر روز، تکه، تکه، شده تا زه می شوی
در خلق، بیش و بیشتر، آوازه می شوی

روح تو چشمه ای است که در خاک جاری است
روحی که خاک در جریا نش ، بهاری است

تو کیستی؟ که وسوسه های نگاه تو
چون آسمان، در آینه و آ ب، جاری است

از انعکا س چشم کی، آ بی است آسمان؟
این رنگ چشم کیست که اینگو نه سا ری است

هر جای غنچه ی که سر از گل کشیده است
رنگی، ببر نشسته ای، خو ن مزاری است

تو پاک، از هو سکده خاک، پر زدی
روح تو، از هرانچه که دنیاست عاری است

رو کرده بود، اگر چه که، دنیا بتو، ولی
دار و ندارت، از همه دنیا، ندار ی است

اما ببین! که پاره ای از وارثان تو
خط می کشند، بر سر نام و نشان تو

خط ترا، ز خاطر اوراق می برند
چون آبها، که سنگ، در اعماق می برند

خاکسترند! بر رخ ماه تو این همه
کی می نهند پای براه تو، این همه؟

اینان که کوک زندگی شا ن، تو نیستی
هر یک کسی برای خود است و تو کیستی

تو کیستی، که خون تو باشد، برای شان
غیر از حنای ریخته ی دست و پای شان

خون تو، رنگ ناخن زنهای شان شده
گلهای رنگ رفته ای کالای شان شده

خون ترا، معاوضه با غازه می کنند
سرخاب گونه های زن تازه می کنند

هر روز فرش و عرش دیگر می کنند نو
هر روز رنگ خانه و در می کنند نو

چیزی نمانده از تو، بجز این برای شان
خون تو چیست جز، سند خانه های شان

اینسان چگونه، از تو نفس می توان زدن؟
این چیست، غیر بر سر گورت دکان زدن؟

آه ای همیشه! دغدغه ی هست و بود من
انگیزه ی تمام و کمال و جود من

اینگونه، در سراسر من کشته می شوی
هر روز، در برابر من تکه می شوی

از تکه، تکه، تکه، شدن می شوی پدید
هر دم، شهید می شوی، ای تا ابد شهید