صبح گمشده
شاعر شاه چمن فروغ تمكی

  1. دوستان امروز سرگم كرده ام
    رهبر پير و پدر گم كرده ام
    روزگاری شد كه يار ما شب است
    در دل اين شب سحر گم كرده ام
     

  2. دلم خواهد خودم تنها بگريم
    براي طفل بی بابا بگريم
    ميان اين همه گل های پرپر
    چو شبنم بر سر گل ها بگريم

لالاي زينب
شاعر محمد حسين محمدی

زينب كوچولو تنها نشسته
قابی بدستش قلبش شكسته

زينب كوچولو لالا لالا گفت
با عكس بابا او حرف ها گفت

بابای خوبم بيا به خوابم
آخر كجايی ای آفتابم

بابا بگويم ديشب دوباره
يك خواب ديدم خواب ستاره

آمد ستاره  نزديك نزديك
ناگاه ديدم يك شهر تاريك

به شهر تاريك وقتی رسيدم
هرجا كه رفتم ترا نديدم

در شهر تاريك خفاش بد كرد
ناگاه ديوی گل را لگد كرد

در خواب ديدم در آسمانم
گفتم برايت لالا بخوانم

لالا گل من قلبم ترا داشت
هرجا كه بودی خيلی صفا داشت

اينجا ستاره آنجا ستاره
زينب كوچولو بابا نداره

زينب كوچولو لالا لالا گفت
با عكس بابا او حرفها گفت

بابای خوبش در قاب خنديد
انگار زينب يك خواب ميديد

عاشق پرواز بود
محمود رجایی 12 ساله

مثل یک آیینه بود

ساده و بی کینه بود

 

در نگاهش راز بود

عاشق پرواز بود

 

زندگی را دوست داشت

سادگی را می نگاشت

 

مهربان و ساده بود

ساده و افتاده بود

 

مثل خنجر تیز بود

دشت حاصلخیز بود

 

نسبتی با حور داشت

چون ستاره نور داشت

 

مزرعه زرد
سلمانعلی زکی

چندین بهار مزرعه مان زرد مانده است

بر گونه ها یبرگ غم و درد مانده است

ما مانده ایم"مانده" مانده در این جویبار سرد

از سرو های سبز فقط گرد مانده است

"ما" ، "من" و "تو" شده به مقراضهای "من"

"ما" مرده اش چو کولی مرده مانده است

خون کدام مرده به رگهای سبزمان

انداخته است چنگ که جان ، سرد مانده است

این باغ پر شکوفه تر از پار می شود

آیا کلنگ و بیلی از آن مرد مانده است؟

این دانه های ریخته آری گندم است

کرت و قنات را که بناکرد؟ مانده است؟

 

چنار

چنار سبز پوش بیشه ی من

مسیح باور و اندیشه ی من

غروب آرزو پیچیده در من

فسرده برگ و بارو ریشه ی من

 

دنیا دوباره نوشود

پیچیده دست های تو در راستای خاک

تا حل شود جهان و غمش لابلای تاک

پیچیده دست های تو تا خاطرات تلخ

از یاد سنگ و چوب شود تا همیشه پاک

مردم به سمت تازه شدن منصرف شوند

این روزگار سم زده دیگر شود هلاک

دنیا دوباره نوشود و نو شود زمین

چون روزهای اول خود آک آک آک

یک آسمان تازه فراگیر مان کند

یک آسمان ماه به دست و ستاره ناک

یک نسخه آسمان که در آن یک ستاره حرف

حتی کسی نگیردش از جنس ابر، لاک

پیچیده دستهایت و می پیچد ابر و باد

گرد تو مثل عقربه ها گرم تیک تاک

پیچیده دستهایت و می پیچد ابر و باد

یعنی، دارند از تو تقاضای اشتراک

می پیچد ابر و باد به دورت که تا یکی

شاید شبیه روشنی ات شد شبیه خاک

 

ناجو

در آن عطشزار غیر ناجو که می توانست قد فرازد؟

حسین بود آن که سرکشی کرد و خیمه در دشت بلا زد

گذشتن از سخت سیری از هرکه راحت اندیش، بر نیاید

کسی به جز سیل که می تواند سینه بر سنگ و صخره یازد؟

کرخت فطرت ندارد، انگیزه گرایش به درد مردم

که سنگ حتی از آتش در درون خود هم نمی گدازد

جوانه تیغ بر فشاندن نیاید از دست بید هرگز

غرور عباس باید آن را که پرچم شعله بر فرازد

به موج آتش زدن برون است از کف عافیت مشیت

که میتوانست غیر حیدر که باره بر عبدود بتازد؟

کسی در آن مرگریزیک جرات آفتابی نکرد خود را

حسین بود آنکه سرکشی کرد و خیمه در دشت کربلا زد

 

آیینه به دستان

حسین مجاهد

آیینه بدستان تبرخورده کجایند؟

صد سنگ جفا ز دستان خطر خورده کجایند؟

آن سبز صنوبر گل صدبرگ تبسم!

در آتش نمرود که در خورده کجایند؟

مرغانی که هر روز ز دریاچه سرودند

یک تیر که امروز به پر خورده کجایند؟

صد حمزه به میدان غرور و سر سودا

از دست که زوبین به جگر خورده کجایند؟

 

دشت گل سرخ

محمد تقی اکبری

 

نه کابلی و نه قندهاری هستی

آموی ز کف رفته و جاری هستی

یکپارچه آتش شده دشت گل سرخ

پر پر شو دلا! تو هم مزاری هستی