خون خورشيد
باز موجي ز فراسوي زمان مي جوشد
باز «آمو» ز خُم باده ي خون مي نوشد
باز رخسار شفق غازه ي گلگون زده است
شب بد كاره به «پامير» شبيخون زده است
باز خورشيد ز خشم، آيت خون مي گريد
آدم از فرقت هابيل، كنون مي گريد
ابر از يورش غم، لاله ي تابوت شده
قطره در كام صدف، شوكت ياقوت شده
برف با ناوك «بابا» سر رازي دارد
هوش داريد! كه نجواي درازي دارد
صخره اي از دل «چنغار» به پرواز آمد
چشمه از اشك پُرش، در ده ما باز آمد
باز از بيشة غيرت، سرو سروي گم شد
باغ توفان شد و فرياد شد و مردم شد
بلبل از قتل گلي نغمه ي خون مي خواند
پركشان را همه در بزم جنون مي خواند
باز توفان سيه، نوح نما گرديده
دره ي سرخ عدم، زورق ما گرديده
بت شكن باز به آتشكده، نمرود آرد
پور سينا به چليپای تلامود آرد
باز بتها همه در جنگ حرا آمده اند
شرك دينان پي كشتار خدا آمده اند
سربداران «ارزگان» سرِ دارند هنوز!
«غرچگان» كنگره ي كله منارند هنوز
مادرم باز كنيز است، هلا برخيزيد
اين چه هنگام گريز است، هلا برخيزيد
باز قرآن به سر نيزه ي شيطان شده است
سرخ، محراب ز مولاي شهيدان شده است
كربلا آيت آتشكده ي كابل ماست
و «منا» غنچه ي سوزان سرشك گل ماست
باز تسبيح و طلا، رونق شمشير شده است
باز روباه دغل، دامگه شير شده است
آي عنقا صفتان! دام شب از پا فكنيد
سوي خورشيد امل، رايت فردا فكنيد
طرفه موجي ز فراسوي زمان مي جوشد
باز «آمو» ز خُم باده ي خون مي نوشد
باغبان رفت و خروش غم گلها پيداست
«پير» پرواز شد و جلوه ي فردا بیداد است