كدوی پايگاه
شولگره 1366 محمد مزاری
بابه مزاری در رابطه با پول بيت المال بسيار سخت گير بود، برای او فرقی نمی کرد در چه مقامی و يا پستی هست، هم چنين برايش فرق نمی کرد و در قصه اين نبود که از خانواده اش باشد يا از خانواده اش نباشد، بلکه معتقد بود که بيت المال بايد در جای اصلی اش مصرف شود. باور کنيد، در زندگی ام بابه مزاری شهيد، مرا که پسر برادرش بودم، فقط دوصد افغانی داده است، آنهم در شولگر بود و ايشان می خواست که طرف چمتال برای عمليات برود.
من گفتم: کاکا مرا هم با خودت ببر.
گفت: نه، تو بنشين، حالا درس بخوان، وقت درس خواندنت است، تو با همين کوچولوها
باش، هر طرف نگرد. چه می کنی هر طرف می گردی.
بچه های نوجوانی که در مدرسه دينی در شولگر درس می خواندند، به آنها کوچولوها می
گفتند، در ايران هم بابه مزاری شهيد تعدادی از همين بچه ها را جمع کرده بود و آنها
مشغول تحصيل بودند در ايران و به آنها نيز کوچولوها می گفتند.
بالآخره بابه مرا بسيار نصيحت کرد و تشويق به درس خواندن نمود. بعد از آنکه مرا
نصيحت کرد ودلداری داد، دستش را به جيب برد و دوصد افغانی از جيبش کشيد و به من
داد.
رفتار بابه با ساير فاميل و خانواده هم همينطور بود، وقتی که مسأله خرج و مصرف پيش
می آمد، گپش اين بود که: من از کجا کنم، من که کارگر نيستم که برای شما پول بدهم،
پولی که پيش من است مال بيت المال است. خود تان برويد کار کنيد، زحمت بکشيد و نان
در بياوريد.
لذا خانواده ما در مزارشريف گليم بافی می کرد و خودم هم درکارخانه کلچه پزی کار می
کردم و خرج خانواده را در می آوردم.
آجه (مادر شهيد مزاری) در مزارشريف بود، آنها از مزارشريف به شولگر آمده بودند.
يک روز در شولگر بوديم که آجه بمن گفت: برو بابه در پايگاه کدو کشت کرده، يک دوتا
کدو بيار که پخته کنيم.
بمن گفت: سعی کن که کدوهای پخته را بياوری تا دانه هايش را کدو بکاريم.
بابه وقتی که پايگاه شولگره را ساخت، می خواست که از نظر سبزی و ترکاری پايگاه خود
کفا باشد، از همين جهت در اطراف اين پايگاه کرت های سبزی از قبيل: کدو، گندنه،
مُلی سُرخک، بادنجان و.... کاشته بود.
من هم به دستور آجه (مادر كلانم) به کرت های اطراف پايگاه رفتم، يکی از بچه های
پايگاه بنام محمد هدايت گفت: چه می خواهی؟ گفتم که مادر بابه بمن گفته که کدو
بيار.
او فوراً دو تا کدو از کرت ها چيد و به من داد، من اين کدو را گرفته با خود به خانه
آوردم، شب کدو ها را پختند، همان شب بابه هم به خانه آمد، و سفره پهن شد بابه چشمش
به کدو افتاد، پرسيد: کدو ها را از کجا آورديد؟
آجه گفت: محمد از پايگاه آورده است.
بابه سر غذا طرف من چپ چپ نگاهی کرد و چيزی نگفت.
شب خوابيديم و صبح شد با هم طرف پايگاه رفتيم. در مسير راه شروع کرد به منت کردن
من که چه طور تو مال بيت المال را به خانه می بری، چرا کار نمی کنی، اين رقم نمی
شود که شما هم از مال پايگاه استفاده کنيد، اينها را که شما کشت نکرده ايد، مال
پايگاه است و بيت المال.
گفتم: خوب، آجه گفته بود و من هم رفتم آوردم.
گفت: آجه گفته بود تو چرا اين کار را کردی؟ گفتم: خير است کاکا، من هم در همين
پايگاه هستم.
گفت: در پايگاه که هستی، نانته می خوری، من هم در پايگاه کار می کنم، نوکروالی می
کنم. اين که دليل نمی شود که مال بيت المال را به خانه کش کرده ببريم.
گفتم: خوب خير است ديگر از اين کارها را نمی کنم.
بابه، ديگر چيزی به من نگفت، ولی از کاری که کرده بودم ناراحت بود.
تهیه و تنظیم: محمد اسحاق فیاض