كفش هاي پلاستيكی
فراه 1370 حاجی غلامحیدر کاظمی
کفش هایش دهان باز كرده بودند. قسمت رويی آن از قسمت كفی اش كاملاً جدا شده بود. وقتی راه می رفت، هر چه خاك و خار بود می بلعيدند. خاك و خار كه الی ماشاءالله هر چه میديدی دشتها و تپهها پر بود. انگار براي او فرش كرده بودند!
به سر و صورت و لباس و كفشهايش كه نگاه ميكردي فكر ميكردي فقيرتر و مظلومتر از او در كاروان پيدا نميشود! دلت به حالش ميسوخت. مخصوصاً كه ريش بلندش از بس كه خاك ميگرفت، به رنگ زمين درميآمد. در كنارش ساعتها كه راه ميرفتي نميشناختي. فقط وقتي حرف ميزد، تازه ميفهميدي كه استاد است و جا ميخوردي!
چهار هزار تا كفش با خود داشتيم كه به نيت مجاهدين ميبرديم. هرچه اصرار ميكرديم،
گوشش بدهكار نبود. كي بود كه سرش تحميل كند يكي از آن كفشها را بپوشد! هر كس كه
زوري داشت و آبرويي خرج كرد اما حرف استاد يكي بود: بابه مه، اونا مال مجاهدينه،
مه حق پوشيدنه ندارم!
- آخر شما هم مجاهد هستيد استاد!
ابروهاي پرپشتش درهم ميپيچيد:
- مه اگه مجاهدم بايد قانع باشم!
نه بابا، تسليم شدني نبود، آخر، آبروي كل شيعيان و هزارهها در ميان بود. ما مجبور
بوديم از ميان دهها پايگاه نظامي مجاهدين اهل سنت و از مناطق اقوام مختلف عبور
كنيم. احساس ميكرديم براي ما سر شكستگي است كه رهبر ما را با چنين كفشهايي
ببينند!
قضيه را جدي گرفتيم. همگي دست به يكي كرديم. حتي اگر شده با زور كفشهاي استاد را
عوض ميكنيم. هرچه بادا باد. فشار ميآوريم و مجبورش ميكنيم!
بالاخره پيروز شديم. آن قدر حلقه ي محاصره و فشار را تنگ كرديم تا مجبور شد و راضي گرديد، دست به جيب برد و مقداري پول درآورد به يكي از بچهها داد. رو كرد به بچهها و در حالي كه دندانهاي سفيدش از لابلاي ريش و سبيل انبوهش ديده ميشد، خنديد و گفت: امان از دست شما بچهها. خرج ما ره سنگين كدين...! به اولين ده كه رسيديم يك كفش پلاستيكي براي استاد خريديم. وقتي كفشها را به پايش پوشانديم انگار پيروزي بزرگي به دست آورده بودم.
تهیه و نگارش: حمزه واعظی