ماجراي تراكتور
فراه، 1370
حاجي غلام حيدر كاظمی
هر روز طيارههاي دولتي به استقبال ما ميآمدند و پس از چند ساعت نقل و نبات ريختن بر سر كاروان، برميگشتند. پايگاههاي محلي مجاهدين هم كه در پذيرايي از ما سنگ تمام ميگذاشتند. در هر پايگاه كه ميرسيديم بايد براي خدا كمك ميداديم و الا بايد از جان خودمان و كاروان ميگذشتيم!
نابلدي راهها، كمين دزدها، طمعورزي پايگاههاي مجاهدين، طيارههاي دولتي... حسابي
ذلهمان كرده بود. از بس كه سختي ديده بوديم احساس ميكرديم سالهاست كه در راهيم.
مجبور بوديم براي حفظ كاروان، شبها با چراغ خاموش حركت كنيم. اين، سختيها را دو
چندان ميكرد. از هر منطقه كه عبور ميكرديم صدها بار فاتحهمان را ميخوانديم! در
تمام اين سختيها استاد را خندان ميديديم. با روحيه و شادابي او همه چيز را
فراموش ميكرديم. تمام كارها را انجام ميداد. از نان پختن تا جابجايي بارها و
تيله دادن موترها...
هر روز و هر شب با خطرات جديدي روبرو ميشديم. تمام تلاش استاد اين بود كه محموله ي كاروان و جان افراد به سلامت به مقصد برسد و ميگفت: اين امكانات با زحمات زيادي تهيه شده، اگر به مقصد برسانيم روح تازهاي به مردم و حزب وحدت دميده ميشود... محموله ي كاروان همه چيز بود: از كتاب گرفته تا وسايل سمعي و بصري و مهمات و انواع سلاحهاي سبك و سنگين.
تصميم گرفته شد براي ضربه پذيري كمتر، كاروان به دو گروه تقسيم شود. در گروه اول ما بوديم كه سرپرستيما به عهده آقاي قرين بود. گروه دوم استاد بود كه قرار شد با فاصله ي دو روز از ما حركت كنند. براي ما، همه ي راهها ناامن بود. محموله ي كاروان همه را به طمع آورده بود. ترس و اضطراب، تنها همراه همه ي لحظههاي ما شده بود.
تجسسي كه انجام شده بود، راه گلستان امنتر تشخيص داده شد. به پيشنهاد استاد، از اين پس شبانه راه افتاديم. آن شب منطقه مثل گور تاريك شده بود. چراغهاي خاموش موترها و سكوت راهها بر وحشت و گنگي فضا بيشتر افزوده بود. تنهاي صدايي كه ميشنيدي جرق جرق لاستيكها بود و خشخش پاي بچهها. يك مرتبه ترق صدا پيچيد. خدايا عجب گير افتاديم! همگي به طرف صدا دوخته شديم. خدايا شكرت! خطري نبود. يك موتر 10 چرخ با تراكتور برخورد كرده بود. تراكتور به هم چسبيده بود اما از خوش چانسي، راننده آن سالم بيرون پريده بود!
از تراكتور دست شستيم. چرخهايش را باز كرديم و روي بار موتر گذاشتيم و لاشه ي آن را انداختيم. وقتي گروه بعدي به محل ميرسند و با لاشه تراكتور روبرو ميشوند، استاد از ديدن آن به شدت ناراحت ميشود. به سيدعلي ميگويد: هر طور شده بايد تراكتور را با خود ببريم.
سيد ابتدا به شوخي ميگيرد، اما نه، استاد جدي بوده و اصرار ميكند هر طور شده تراكتور را بردارند.
سيد جلو ميآيد و به استاد ميگويد: استاد! با اين وضع چطور میشود آهنی به اين
سنگينی را ببريم. نه وسيله اي داريم و نه جرثقيلی كه آن را بار موتر كنيم. اصلاً
امكان ندارد.
استاد ناراحت می شود و میگويد: چرا نمیشود؟ اگر اين تراكتور مال شخصی ما بود كه
هر طور بود امكان داشت. ولي چون مال بيت المال است امكان ندارد؟ بايد ببريم.
بيتالمال است. بكسلش میكنيم.
تراكتور را بكسل میكنند تا به دهي ميرسند. در ده خود استاد يكي از كشاورزان محلی
را پيدا كرده و تراكتور را به دوصدو هفتاد هزار افغانی به او می فروشد. مهربانانه
نگاه میكند به سيد، و ميگويد: آقا صايب! ميشود يا نه... و بعد رو میكند به
بچهها و
ميخندد: سبك شديم نه..!
تهیه و نگارش: حمزه واعظی