مطالعه زير  آتش

عازم مناطق مركزی بوديم. يك هفته ‌اي می ‌شد كه كاروان ما در پايگاه كاكری توقف كرده ‏بود. هر روز صبح علي‌الطلوع از بالاي آن كوه سياه لعنتی سنگرها و پايگاه را به آتش می ‌بستند. ‏يكسره تا شب می‌ زدند. سر بالا نمي‌توانستي. كي بود كه در آن جهنم آتش طاقت بياورد. قبل از ‏طلوع آفتاب، همة بچه‌هاي كاروان پايگاه را ترك كرده به قله‌ها پناه مي‌گرفتند. استاد همچنان در ‏چادر خود مي‌ماند و مطالعه مي‌كرد! هر چه اصرار مي‌كرديم تأثير نداشت. مي‌ماند و تا شب در زير ‏گلوله‌هاي توپ و هاوان در كتاب فرو مي‌رفت. نگران بوديم و هي اصرار مي‌كرديم. وقتي لجاجت ‏ما را مي‌ديد، ابرو در هم مي‌كشيد كه:‏
‏آته مه شويد، جان مه از جان بچه‌ هایی كه در سنگر نشسته، شيرينتر نيست. اگر ما زندگی را ‏دوست داريم آنها هم دوست دارند... خلع سلاح می ‌شديم. تا آخرين روز هفته كه پايگاه را ترك ‏گفتيم همينطور تكرار شد. تنها روزی كه پايگاه را ترك كرد روزی بود كه با يكی از بچه ‌های شمال ‏براي شناسايی سنگرهای دشمن تا نزديك پايگاه جهنمی كوه سياه رفته بود و تا شب بر نگشت. ‏بچه ‌ها از نگرانی زهره ‌كفك شده بودند. دم‌ دمای غروب بود كه برگشتند و كوله ‌باری از اطلاعات در ‏مورد سنگرها و پايگاه های دشمن با خود آوردند...!‏

گوينده: نادرعلی مهدوی ورسی
تهيه و نگارش: حمزه واعظی