پادشاه خيل ها، ما و ديگران
چارکینت سالهای 44-1337 ‏

با شهيد عبدالعلی مزاری از کوچکی با هم بوديم، پدران ما در يک قشلاق با هم زندگی می ‏کردند، هم قشلاقی ما سبب شد که با اين خانواده فاميل شويم. بهار و تابستان هر سال ييلاق می ‏رفتيم، بهترين روزهای ما ايام ييلاق بود کوه ها و دامنه های سر سبز، نسيم مطبوع بهاری و ‏شوخی های دوران بچگی.

من از او حدود دو سال کلانتر بودم، او 9 ساله و ده ساله بود، در همان زمان بعضی رفتار و ‏کردارش با بچه های ديگر فرق داشت، زياد شوخ و بازی گوش نبود، حاضر جواب و قاطع بود، ‏پروای کسی را نداشت. ‏
در ييلاق که بوديم دنبال بره و بزغاله می رفتيم، تا آغازی باشد برای رمه چرانی و چوپانی. ‏سنتی که از قديم در ميان مردم مرسوم بود، وقتی فرزندان شان کمي بزرگ می شدند، دنبال ‏بزغاله و برّه می فرستادند و افتخار مي کردند که: بچه بخير کته شده و پس برگو رافتنی شده!‏

با يک دنيا خيالات و تصورات بچه گانه با برّه ها و بزغاله ها در ميان مراتع گم می شديم.‏ در همين ييلاق بود که با روحيات عبدالعلی بيشتر آشنا شدم، آدم کنجکاوی بود. به حرف ‏های پدرش به دقّت گوش می داد، روی حرفهای او به فکر فرو می رفت. پدرش حاجی خداداد ‏هم آدم متنفذی بود، يکی از کلان های مردم چهارکنت به حساب می آمد، وقتی از حکومت و ‏مشکلات رعايا سخنی به ميان می آمد و پدرش درخانه يا در جمع مردم، درد دل می کرد، او به ‏دقّت گوش می داد و بفکر فرو می رفت.

وقتی در ييلاق بوديم بارها می گفت: اوغانا (پشتونها) پادشاه خيل اند، قومای تاجيک هم ‏کلان دارند ملابابه کلانشان است مشکلات شان را در حکومت رفته فيصله می کند، ازبک ها ‏‏محی الدين خان قريه دار را دارند، اما ما سر نداريم، کلان نداريم که مشکلات ما را حل کند.

منظورش تاجيک های مارمل و ازبکهای اطراف چهارکنت بود که در آن زمان سرداشتند، ‏دعاوی مردم شان را در مزار و يا علاقه داری رفته حل و فصل می کردند او اين حرفها را حتماً ‏از پدرش ياد گرفته بود که مشکلات مردم هزاره را می دانست. ولی او روی اين حرفها فکر می ‏کرد و خوشش می آمد که از اين حرفها بزند، در حاليکه بچه های هم سن و سالش اصلاً بفکر ‏نبودند.

خيلي هم قهرمان دوست بود، از قهرمانها خوشش می آمد، در همان زمانها دزدی معروفی ‏بود، بنام نيک قدم از چهارکنت. دزدی های زيادی کرد بود، و چندين آدم کشته بود آدم خس ‏دزد نبود، دزدی های کلان کلان می کرد، دولت او وهمدستانش را دستگير کرده بود، رفقای او ‏در زندان اعتراف کرده بود و محکوم به اعدام شده بودند ولی نيک قدم را هر قدر شکنجه داده ‏بود، لب به اعتراف نگشوده بود، مقاومت او در زندان سر زبانهای مردم افتاده بود. از شکنجه های ‏که او را داده بود، نقل قول ها می شد، گفته می شد که بُجُل را روی انگشت های او می گذارد ‏پای چپرکت را روی بُجُل قرار می دهد و دو سه نفر بالای چپرکت می روند، آنقدر روی ‏انگشتانش فشار می آورد تا اعتراف کند ولی او آدمی نبود که در برابر اين شکنجه ها اعتراف ‏کند، می گفتند خمير را روی سرش می گرفت، روغن يا آب داغ را روی سرش می ريختند، تا ‏اعتراف کند. اما او اعتراف نکرد که نکرد. در زندان بی باکانه به طرف آنها که نسبت به قوم هزاره ‏نظر سوئی داشتند حمله ور می شد.

عبدالعلی خيلی از اين داستانها خوشش می آمد و با آب و تاب داستانهای مقاومت نيک قدم ‏را بازگو می کرد و او را يک قهرمان می دانست که در برابر شکنجه گران مقاومت می کند. ‏
پيش ملای محل تا حافظ و چهارکتاب را درس خوانده بود وقتی به مدرسه آمد، از جامع ‏المقدمات شروع کرد. چند سال من استادش بودم، به درسهايش خيلی کوشا بود و منظم، مخالف ‏تعطيل شدن درسها بود. برای ياد گرفتن درس هايش از خود سر سختی نشان می داد. درسهای ‏حوزه وی آن ايام بيشتر ادبيات عرب بود، خيلی هم مشق می نوشت تا خطش خوب شود، اما در ‏زمينه فعاليت های اجتماعي خارق العاده بود. در مدرسه تمام دغدغه هايش شهيد بلخی بود. آن ‏زمان بلخی از زندان تازه آزاد شده بود، به بلخی عشق می ورزيد.

يکی از روزها کسی به او گفت: چرا به سيد اسماعيل اين همه علاقه نشان می دهی؟ مگر ‏آيت الله حکيم و ديگر مجتهدين کم است که اين همه از بلخی دم می زنی؟
گفت: بين اينها خيلی فرق است، امثال آيت الله حکيم در طول تاريخ زياد آمده و باز هم می ‏آيد، ولی مثل بلخی بسيار کم پيدا می شود.‏
‏ پدرش حاجی خداداد به درسهای پسرش خيلی توجه داشت، روزی که در ييلاق بوديم از ‏من سوال کرد: به نظر شما عبدالعلی شدنی است يا نه؟ ‏
آن زمان مزاری حدود بيست ساله بود، اخلاق و شخصيت خود را به خوبی می توانست ‏بروز دهد، گفتم: با شناختی که من از پسر شما دارم، اين آدم فوق العاده استعداد اجتماعی و ‏سياسی دارد، عقل اين آدم خيلی کار می کند. اگر او به بحث های معقولات برسد، يک اعجوبه ‏خواهد شد، اگر در اين مرحله پيشرفت کرد، خوب پيشرفت می کند.‏
گفت: چطور؟ ‏
گفتم: شما به عنوان کلان قشلاق هستيد، فقط به غم و درد همين قشلاق می خوريد ولی ‏اين آدم به اين فکرها نيست، او می خواهد که به فکر بشريت باشد.‏
خنديد وگفت: او! عبدالعلی!؟.‏

گوينده: شيخ حسن ذكی
تهيه و تنظيم: محمد اسحاق فیاض